[ 20 روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست ]
7 [ 1 ] شماره مسلسل 33
روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست * مى بخمخانه به جوش آمد و مىبايد خواست
نوبت زهدفروشان گران جان بگذشت * وقت شادى و طرب كردن رندان پيداست
چه ملامت بود آن را كه چو ما باده خورد * اين نه عيبست بر عاشق رند و نه خطاست
بادهنوشى كه درو روى و ريائى نبود * بهتر از زهدفروشى كه درو روى و رياست
ما نه مردان ريائيم و حريفان نفاق * آنكه او عالم سرّست بدين حال گواست
فرض ايزد بگذاريم و بكس بد نكنيم * وانچه گويند روا نيست نگوئيم رواست « 1 »
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم * باده از خون رزان است نه از خون شماست
اين نه عيب است كزين عيب خلل خواهد بود * ور بود عيب چه شد مردم بىعيب كجاست
حافظ از عشق خط و خال تو سرگردانست * همچو پرگار ولى نقطه دل پابرجاست « 2 »
[ 21 دل و دينم شد و دلبر بملامت برخاست ]
8 شماره مسلسل 34
دل و دينم شد و دلبر بملامت برخاست * گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست
كه شنيدى كه درين بزم دمى خوش بنشست * كه نه در آخر صحبت بندامت برخاست
شمع گر زان لب خندان به زبان لافى زد * پيش عشاق تو شبها بغرامت برخاست
در چمن باد بهارى ز كنار گل و سرو * بهوادارى آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتى و از خلوتيان ملكوت * به تماشاى تو آشوب قيامت برخاست
پيش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت * سرو سركش كه بناز قد و قامت برخاست
حافظ اين خرقه بينداز مگر جان ببرى * كاتش از خرمن « 3 » سالوس « 4 » و كرامت برخاست
هامش
( 1 ) در حافظ هومن اين مصرع چنين است : ور بگويند ره اينست بگوئيم رواست .
( 2 ) در سودى مقطع چنين است :حافظ از چون و چرا بگذر و مى نوش دمى * نزد حكمش چه مجال سخن چون و چراست( 3 ) در بعضى از نسخ بجاى خرمن « خرقه » نوشته شده است .
( 4 ) بمعنى فريبدهنده ، رياكار ، مكار و حيلهگر است .
[ 1 ] پاورقى غزل 7 - نقل از سيفپور فاطمى : گويد حافظ اين غزل را پس از مرگ محمد مبارز الدين سروده و براى شاه شجاع فرستاده است .