گفتمش مگذر زمانى گفت معذورم بدار * خانهپروردى چه تاب آرد غم چندين غريب
خفته بر سنجاب راحت نازنينى را چه غم * گر ز خار و خاره « 1 » سازد بستر و بالين غريب
اى كه در زنجير زلفت جاى چندين آشناست * خوش فتاد آن خال مشگين بر رخ رنگين غريب
بس غريب افتاده است آن مور خط « 2 » گر درخت * گرچه نبود در نگارستان خط مشگين غريب
مىنمايد عكس مى در رنگ روى مهوشت * همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب
گفتم اى شام غريبان طرّه شبرنگ تو * در سحرگاهان حذر كن چون بنالد اين غريب
بازگفتم ماه من آن عارض گلگون مپوش * ورنه خواهى ساخت ما را خسته و مسكين غريب
گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند * دور نبود گر نشيند خسته و غمگين غريب
هامش
( 1 ) خاره يا خارا سنگ سختى است كه به آن گرانيت گويند .
( 2 ) غرض از مور خط در اينجا ريش تازه سبز شده مىباشد « در گر درخت » يعنى در گرداگرد صورتت .