خالى « 1 » « 3 » را اندر اين عالم وجود نيست - وهركه مكاني را از جسم خالى كند آن مكان ( ناموجود شود ) تا بوجود متمكنى ديگر كه آن مكان را موجود بدارد موجود شود - متمكن از أو بيرون نيايد
بيان موجود مكان باعتبار شيشه
چنانكه شيشهء پر آب بدعوى شما مكان است مر آب را واگر مر أو را سرنگون سازى وبآب فروبرى « 6 » تا هوا بدو نشود كه مكان را اندر أو موجود بدارد آب از أو فرود نيايد البتة هرچند كه مر آب را از بالا به نشيب آمدن طبيعي « 8 » است وآب برتر از هوا بايستد واندر آن شيشه « 9 » مكاني پيدا شود كه آن آب بر سر هوا همى از آن ايستد كه اندر شيشه مكان بىمتمكن ممكن نيست كه موجود باشد وايستادن آب بر سر هوا ممكن است . واگر بجاى آن شيشه مشكى باشد پرآب وسر آن تنگ ومر أو را سرنگون سار بآب فرونهند واندر هوا نگونسار بدارندش چنانكه مر آن شيشه را داشتند در وقت همه آب از أو فرود « 14 » آيد ومكان را اندر مشك وجود نماند بلكه نابوده شود بظاهر هرچند كه مر آن مكان را كه آب اندر أو بود هواي بسيط بگرفت بدانچه از مشك فراز آمد .
وچون - هوا جاى آب بگرفت آن آب جاى هوا بگرفت . وچون از شيشه فراز نيامد تا هوا جاى آن آب كاندر أو بود بگرفتى مكان را وجود نبود . پس پيدا شد كه وجود مكان بوجود متمكن است وبي ممتكن مر مكان را وجود نيست
وگوئيم اگر آن جسم كوهى « 21 » است يا بمثل سيبى است بقول شما مركب
هامش
( 1 - 3 ) خالى كند آن مكان ناموجود شود واكر مكان ناموجود نشود متمكن از أو بيرون نيايد ك -
( 3 ) موجود نشود ب -
( 6 ) فرو نهى ك - بدو پر نشود ب -
( 8 ) طبيعة است ك -
( 9 ) شيشه آبى مكاني ب -
( 14 ) فرود ريزد ك -
( 21 ) كوهى بود بايستى كه بمثل قول شما كه مركب است ك