از أو همى فرونشيند . وژرفبينان را معلوم است كه اندر اين عالم هيچ جاى خالى نيست . وچون حال اين است محال باشد كه گفتن چرا صانع حكيم بابداع شخصي همى پديد نيارد وچون همى پديد نيارد همى دانيم كه ابداع متعذر است ، بلكه بايد گفتن كه ابداع يعنى پديد آوردن جسمي نه از اين أجسام اندر اين عالم محالست از بهر آنكه اندر اين عالم مر جسمي را جز اينكه هست جاى نيست از بهر آنكه جسم جوهري ميانه تهى نيست ، واگر خداى تعالى چيزى جسمي بابداع پديد آرد آنچيز اندر اين عالم جاى نيابد واگر چيزى ديگر اندر اين عالم گنجد لازم آيد كه اندر مكان يك جسم دو جسم بگنجد .
واين همچنان است اندر محالى كه نرم كردن آهن است بآب بلكه از آن محالتر است . وچون ظاهر كرديم كه روا نيست كه جسمي مبدع اندر اين عالم گنجد پيدا شد كه ابداع اندر اين عالم كه ملاء است محال است . پس گويندهء اين قول محال جويست ومحالجوى جاهل باشد .
وچون صانع حكيم مر اين جوهر متجزّى را مايهء پديد آوردن صورتهاى متفاوت المقادير ساخته است ومر چيزهاى بودنى را بتركيب « 15 » از أو پديد آرد واين تراكيب بگشتن اين دايرهء عظيم واين دستافزارهاى بلند برشده همى پديد آيد واين دايرهء عظيم با آنچه اندر اوست نيز مركب است خرد همى گواهى دهد كه تركيب آن مركبات برين واين أمهات فرودين نه چنين بوده است كه تراكيب مواليد است . وچون اين تراكيب كه بحركات أفلاك وافعال أمهات است از چيزيست بزمان دليل است كه آن تراكيب - بابداع بوده است نه از چيزى ، از بهر آنكه دانيم كه مر أفلاك ونجوم وطبايع را نه بافلاكى « 22 » ونجومى وطبايعى ديگر تركيب كردهاند چنين كه همى مر مواليد را
هامش
( 15 ) بودش را تركيب از أو بديد آيد ك -
( 22 ) نه از فلكى ك