تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فلسفية ( الرسائل الفلسفية ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
واندر چهار حاست ديگر از نگرنده وشنونده وبو ينده وچشنده اين حكم باطل است

مثل محمد زكريا اندرين حكم مثل مردى ببيابانست كه ميوهء نديده باشد

ومثل اين مرد بحكم كردن اندر لذت كه مردم مر آن را بپنچ حواس بيابد وگفتن كه آن جز راحت از رنج هيچ‌چيز نيست واين جز بر عقب رنج نباشد چون مثل مردم ببيابانى است كه هيچ ميوه نديده باشد پس بر طبقى انگورى بيند وخرمائى وانجيرى وبادامى وخربزه ومر آن جوز تر را با پوست برگيرد وبچشد وناخوشى آن بكام وزبان أو رسد انديشه نكند كه شايد بودن كه زير اين پوست اندر چيزى خوشتر از اين است يا شايد بودن كه اين ديگر چيزها جز چنين است ، بل حكم كند كه اين چيزها همه‌چنين تلخ وناخوش وزبان‌گير است وأزين چيزها هيچ‌چيز چنين نيست وحكم أو مانند اين فيلسوف باشد بدانچه اندر يك سه يك از حاست از جملهء پنج حواس معنى بيافت حكم كرد كه اندر هر پنج حواس اين - حكم كه من اندر اين يك سه يك حاستى يافتم روانست تا چون از آن باز جويند جهل وغفلت أو ظاهر شود چنين كه ظاهر كرديم جهل وسفاهت أو را

فرق ميان لذت وراحت

بلكه گوئيم كه لذت چيز ديگر است وراحت از رنج چيز ديگر . اما لذت آن است كه چون مردم از حال طبيعي بدان رسد شادمانه وتازه شود وچون از آن بازماند رنجه شود ، چنانكه چون از حال درويشى وگرسنگى وتشنگى وتنهائى بتوانگرى وطعام وشراب ومؤنس ومحدث وجز آن رسد شادمانه وتازه شود ، وچون از آن بازماند بر حال پيشين خويش بماند بلكه رنجه
هامش
( 7 - 8 ) بر طبقى كوزى تر با پوست بيند ك - ومر آن كوز تر ك - ( 22 ) نماند بلكه ك