442 / 11 / شعر : +
بو نگهدار و بپرهيز از زكام * سر بپوش از باذ و بوذ سرد عام
تا نيندامذ مشامت را ز اثر * اى هواشان از زمستان سردتر
L
( 80 ب ؛
NM
، ج 6 ، ص 275 / 87 - 88 )
444 / 13 / طغمش : دغمش
L
( 98 ب )
449 / 17 / هفتاذ نوبت دخول كرد : هفتاد بار قربان مىكنذ
L
( 100 آ )
453 / 8 / زيروا : زيروه
L
( 101 آ )
454 / 2 / الصمدانية : + اصحاب گزيذه چنان روايت كردند كه واسطى مريد اوّلين حضرت خذاوندگار بوذ ؛ بيست و چهار سال در ولايت شام اقامت كرده چون بازآمذ سؤال كردند كه چرا رفتى ؟ گفت : روزى حضرت خذاوندگار در سماع بوذ و اين بنده با نجم اراكليه ايستاذه بوذم ؛ ناگاه كوذكى از در درآمذ ؛ نجم الدين گفت : كمال الدين ! چه خوب كوذكيست ؟
و اين بنده براى خاطر او تبسّم كردم ؛ ناگاه چشم حضرت خذاوندگار بدين بنده رسيذ و دندان اين بنده را بديذ ؛ فرموذ كه بخند برين ريش ؛ آن بوذ كه فى الحال فتاذم و بىهوش شذم و بعد از آنك به هوش آمذم ، ياران گفته باشند كه كمال الدين از شهر مىروذ ؛ فرموذ كه اگر نروذ عجب باشذ و اين غزل را آنجا فرموذ :