شعر ( رمل )
ولد الزناست حاسد منم آنك طالعِ من * ولد الزنا كش آمذ چو ستارهء يمانى
و همچنان در آن سفر مبارك كه
عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ
( 2 / 213 ) چندانى فتوح از عالم غيب بدست آمذ كه صفت توان كرد ؟
« 9 / 4 » الحكاية : همچنان در زمان ابو سعيد خان أنار اللّه برهانه حضرت چلبى عابد روّح اللّه روحه به اردو رفته بوذ و حضرت خذاوندگارزاذهء ما شاهزاذه را مدّ اللّه ظلّه در شهر تبريز در يافته پيش وزير مملكت خواجه شمس الدين امير محمد ولد صاحب اعظم خواجه رشيد الدين تشريف داذند و امور جزوى كه درويشان بذآن مفتقر بوذند به خدمت وزير عرضه داشته تغافل نموذ « 11 » ؛ چنانك لايق حضرت ايشانست التفات نكرد و در اتمام مهمّات ايشان تهاون كرده اصلا نپرداخت و از سر تجبّر و تهوّر كار ايشان را بتعويق انداخت ؛ همانا كه حضرت چلبى عابد و شاهزاذه انفعال عظيم نموذه از آن جماعت اعراض كردند و درون مباركشان رنجيذه از سر حدّت به طرف روم عزيمت نموذند و اين بيت را ثبت فرموذه به نايب وزير داذند
شعر ( طويل )
فمن كان ذا بغض حسبناه لم يكن * و من كان ذا بشر لقيناه بالبشر
هامش
( 9 / 4 )Z9 / 4Z277 بB254 آK417662 ،II , H؛ 449 ،II , T( 11 ) نمودBK: نموذهZ