تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 972

مساهمون:

ص٩٧٢

شعر « 1 » ( رمل )

هم در آن دم شذ دراز و جان بداذ * همچو گُل در باخت سرَ خندان و شاذ ارْجِعى بشْنُوذ نورِ آفتاب * سوى اصلِ خويش بازآمذ شتاب نور ديذه و نورِ ديذه باز گشت * ماند « 6 » در سوداى او صحرا و دشت « 7 »
و همچنان چون تابوت را حاضر كردند قدرى كوتاه آمذه در تابوت نمىگنجيذ و هر دو پاى مباركش بيرون مانده جميع اصحاب غريو بر آوردند و فرياذها كردند ؛ همانا كه بقدرت بارئ تعالى پاىها بر خوذ كشيذه شذ و سر تابوت را بهم كرده برداشتند و بسى مستكبران و منكران كه آن روز زنّار بريذند و ايمان آوردند و آن روز قلب زمهرير و زمستان صعب بوذ و اهالىء قونيه اغلب سر و پا و تن برهنه بوذند و فرياذ عاشقان تا منجوق عيّوق مىرفت ، همانا كه قيامت صغرى برخاسته زن و مرد درهم رفته بوذند و در چنان سرما و يخبندان شديذ كه حرير زمين حديد گشته بوذ از قوّت ولايت ايشان و عنايت الهى آحادى را از آن الوف المى و زحمتى نرسيذ و از همّت آن چنان سلطان گزيذه سرماى گزيذه « 18 » كسى را نگزيذ و كافّهء مردم سالم ماندند و همچنان روز چهارشنبه بيست و پنجم ماه در جوار جناب جلالى مجاورت يافته جسم خاكى
هامش
( 1 ) شعرZK: -B( 6 )bماندBK: ماندهZ( 18 ) سرماى كزيدهZB: -K( 7 ) [ سطر 2 - 7 ] هم دران . . . و دشت :NM، ج 5 ، ص 80 / 1256 ، 1262 ، 1264 ؛AM، ص 462 / 25 ، 28 - 29 .