تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
پاذشاه حقيقى را اعقاب و عشيرة « 1 » هستند ؟ اخى گفت : بلى ، فرزند او مولانا بهاء الدين ولد شيخ شهر ماست و در جميع عالم مثل او عالم ربّانى نيست و مقتداى اهل عرفان « 3 » و سلطان عارفان اوست ؛ خان گفت : پس ما را به زيارت حضرت او رفتن واجب است ؛ همانا كه با جمع اكابر اخى احمد شاه خان را بر گرفته به حضرت سلطان ولد آمذند و آن روز چندانى « 6 » معانى و لطائف فرموذ كه كيغاتو خان از سر اخلاص « 5 » جان ارادت آورده مريد شذ و حضرت سلطان ولد كلاه مولوى بر سر او نهاذه عنايتها فرموذ و همچنان « 8 » حكايت انزعاج حضرت بهاء ولد را از بلخ و عقوق خوارزمشاه را و نزول آن وقايع را كما كان بيان كرده از حدّ بيرون انعامها فرموذه بجمعهم به زيارت تربهء مقدّس بيرون آمذند و تا قرب نماز پسين حضرت ولد در سماع بوذه « 11 » همين رباعى را فرموذ :

رباعى

بگذار جهان را جهان آنِ تو نيست * وين دم كه همىزنى به فرمانِ تو نيست گر مالِ جهان جمع كنى شاذ مشو * ور تكيه بجان كنى مكن جانِ تو نيست
كيغاتو گريان گشته به‌غايت خوش شذ و همچنان دست‌بوس حضرت « 18 » سلطان ولد كرده « 19 » به صفاى تمام مراجعت نموذ و اهالىء قونيه از نو اخلاص آورده ارادت را تجديد كردند و بندگيها نموذند « 20 »
هامش
( 1 ) و عشيرةZK: و غيرهB( 3 ) اهل عرفانZK: -B( 5 ) [ سطر 5 - 6 ] خان را . . . از سر اخلاصZK: -B( 6 ) چندانىZ: چندانK( 8 ) همچنانZK: همچنينB( 11 ) بوذهB: + وZK( 18 ) حضرتZB: -K( 19 ) كردهBK: كردZ( 20 ) نموذندZ: + تميم بالحيرKو اللّه اعلمB