فى الحال جان تسليم كرد و هنوز حضرت چلبى در سماع بوذ كه جماعتى موى بريذه غلامانش جل پوشيذه بوذند « 2 » و بتجهيز او مشغول گشته ؛ و همچنان « 3 » در آن ميان خواجهء بوذ معتبر شمس الدين بر استاذ گفتندى مردى بوذ صادق و روشن دل ؛ همانا كه در آن حالت سماع فرياذ كنان « 5 » سر در قدم چلبى نهاذه خبر داذ كه چون حضرت چلبى بذآن بيچاره به نظر قهر نگاه كرد ، ديذم كه از دريچهء باغچه شخصى بيرون آمذ و بدست راست نيزهء بگرفته آن مرد را بزذ و ناپديذ شذه همين ديذم كه آن مرد فروافتاذ و افغان برخاست « 6 » ؛ حضرت چلبى تبسّم فرموذه « 8 » گفت : روح مقدّس جدّم بهاء ولد بوذ كه از عالم تمثّل تجسّد فرموذه « 9 » براى بندگان خوذ كارى كرد و چون از سماع بيرون آمذند و به زاويهء چلبى مىرفتند و به جنازهء آن بيچاره برابر رسيذه خلايق جنازه بجمعهم سر نهاذند و از آن هيبت و قدرت حق « 12 » با همدگر مىگفتند و مىگريستند ؛ همچنان « 13 » حضرت چلبى سر مبارك را مىجنبانيذ و مىگفت : زهى شومى انكار ! زهى شومى انكار ! تا سه بار ؛ بعد از آن فرموذ كه تمامت انبيا و اوليا عليهم السلام درين عالم خاك جهت دعوت مردم پاك و رحمت ايشان آمذهاند ؛ نه آنك « 16 » اظهار معجزات و كرامات كنند ، بلك به صذهزار رغبت از آفت شهرت گريزانند ؛ امّا اوقات بسببى شومى انكار اشقيا كرامات و خرق عادات مىنمايند تا ديگران عبرت گرفته ديگر آن نكنند و منكران بدبخت از آن بند سخت خلاص يافته بعالم اوليا
هامش
( 2 ) پوشيذه بوذندZK: پوشيدندB( 3 ) و همچنانZK: -B( 5 ) كنانZK:
كانB( 6 ) [ سطر 6 - 8 ] از دريچهء . . . برخاستZK: چونB( 8 ) فرموذهZB: فرمود وK( 9 ) فرموذهZ: فرمود كهBK( 12 ) حقZK: -B( 13 ) همچنانZK: -B( 16 ) آنكhZBK: -Z