چنان پذرى كه اينچنين پسرى در ممالك سرى و سرورى ازو بظهور آمذه است
شعر ( رمل )
من غلامِ موجِ آن درياى نور * كه بر آرذ چون تو گوهر در ظهور « 4 »
تا ماندگان راه را به منزل مىرسانذ « 5 » و بىغرض عرض جوهر آدمى را عرض پاك مىبخشذ
« 8 / 30 » الحكاية : همچنان خدمت يار گرامى ملك الامرا و الاكابر شجاع الدين اينانج بگ رحمه اللّه كه امير شهر لاذيق بوذ و از جملهء مريدان حضرت چلبى « 9 » ؛ روزى على ملأ الناس حكايت كرد كه من و براذرم « 10 » طغان « 11 » پاشا « 12 » حضرت چلبى را مهمانىء عظيم كرده بوذيم و صدور و اكابر شهر ما حاضر بوذند و آن روز حضرت چلبى كلاه سپيذ مولوى پوشيذه بوذ ؛ مرا در ضمير بگذشت كه اگر آن كلاه را به من مىبخشيذ تا در زير خوذ خوذ مىپوشيذم و آن را « 14 » ازو ياذگار نگاه مىداشتم ، عنايتى عظيم مىبوذ و هنوز درين فكرت مىبوذم « 15 » كه حضرت چلبى فى الحال از جاى خوذ برخاست و در پهلوى من بيامذ و بنشست و كلاه را از سر خوذ فروآورده بر سر من نهاذ و درين حال دنگ و بيخوذ « 17 » شذم ؛ فرموذ كه در راه يارى
هامش
( 8 / 30 )Z236 بB226 بK327574 ،II , H؛ 324 ،II , T( 5 ) مىرسانذZ: رساندBK( 9 ) چلبىZK: + بوذB( 10 ) براذرمZK:
برادر منB( 11 ) طوغانZ: طغانBK( 12 ) پاشاZK: پادشاهB( 14 ) و آن راZK: او راB( 15 ) مىبوذمBK: بوذمZ( 17 ) و بيخوذK:ZB( 4 ) من . . . در ظهور :NM، ج 1 ، ص 244 / 3985 ؛AM، ص 103 / 10 .