آن بوذ از در درآمذ و دستبوس حضرت چلبى را در يافته بسوى ديه خوذ دعوت نموذ ؛ اجابت فرموذه آن شب « 2 » اجتماع و سماع عظيم شذ « 3 » و همچنان در شب دوم كه عرفهء عيد فطر بوذ لسنهء ستّه عشر و سبعمائه در كرمىء سماع خواجه ياقوت را به كنار گرفته فرموذ « 4 » كه حاضر وقت خوذ باش كه پاذشاه شما الجايتو خان سفر آخرت كرده است امّا پاذشاه ما حىّ و قيّوم است ؛ سلطنت او بىزوالست ؛ وقت آنست كه گرد درگاه اللّه گردى و از خدمت مخلوق به حضرت خالق آئى و طالب ملك بقاء ملك باقى باشى و اين رباعى را گفت :
رباعى « 9 »
در عالم اگر پاذشاه و گر ميرند * پا بستهء امر و سخرهء تقديرند
زنهار تو عاشق شو و از مرگ بره * كايشان ميرند و عاشقان كى ميرند
همانا كه خواجه ياقوت از هيبت اين اشارت سراسيمه گشته سر نهاذ و از آن حال سؤال كرد ؛ فرموذ كه از عالم غيب چنان نموذند ؛ باز سر نهاذه چندانى بندگيها نموذ كه توان گفت ؟ در حال تاريخ وقت را نبشته چون به مباركى غرّهء ذىالقعده به شهر خلاط وصول افتاذ ، همان شب خبر رسيذ كه سلطان خربنده مرده است ؛ تمامت مردم به عزا و غوغا مشغول شذند ؛ بعد « 17 » فضل اللّه و عنايته چون بمقام سلطانيه وصول محقق گشت ، همانا كه يار ربّانى حيران اميرجى كه از خلفاى شيخ براق بوذ و قاضىزاذهء شهر سينوب كافّهء وزرا و اكابر و علما
هامش
( 2 ) شبZB: -K( 3 ) شذZB: بودK( 4 ) [ سطر 3 - 4 ) عرفهء . . . فرموذ كهZK:
-B( 9 ) رباعىZK: -B( 17 ) بعدZK: + ازB