داعيهء اجتماع افتاذ ؛ بعد حصول الوصول پذرم روز به من مىگويذ كه بهاء الدين در آنجا چه گم كردهء ، چه مىطلبى ؟ مگر كه عارف را مىطلبى ، اميذ است كه نواميذ گردى ؛ همانا كه من سر نهاذم و « 3 » پذرم روانه شذ و آن دفعه بوذ كه فاطمه خاتون حاملهء گوهر عارف شذ رضى اللّه عنها
« 8 / 3 » الحكاية : همچنان خدمت مقبول الاقطاب طالب سرّ آن سرى مولانا سراج الدين تترى اعلى اللّه درجته كه از جملهء مقبولان حضرت مولانا بوذ ، حكايت كرد كه روزى حضرت مولانا مرا پيش خواند و فرموذ كه برو سلام ما را به خدمت فاطمه خاتون ما برسان و بگو كه چنينها مكن و حمل خوذ را نگهدار ؛ مگر كه از نسل ما عار مىدارى ؟
اللّه اللّه اللّه اين مسافر لا مكانى كه از عالم غريب بمركز مكان مىرسذ « 11 » جانيست شريف لطيف ظريف بس « 12 » بزرگ ، او را بصدق تمام نگاه دار تا نگاهت دارند و گويند كه ايشان را از حضرت ولد دوازده و امّا سيزده فرزند شذه بوذ و تلف گشته باز بسلف مىپيوست و ماذر مشفق در آرزوى خلف صالح مىسوخت و از آن درد نالان و سوزان مىبوذ و بجدّ تمام انواع داروها مىنوشيذ و حركات شديد ناسديد مىكرد تا دفع علقه و قطع مضغه كنذ و درين حمل چند نوبت داروهاى كارى خورده بوذ و ازالت آن هيچ ميسّرش نمىشذ و چون خدمت سراج الدين به اشارت « 18 » حضرت خذاوندگار بشارت مقدم عارف را بداذ از شاذئ حصول آن منيت
هامش
( 8 / 3 )Z234 بB216 بK296544 ،II , H؛ 282 ،II , T( 3 ) وZ: -BK( 11 ) مىرسذBK: مى رشد ( ! )Z( 12 ) بسBK: پسZ( 18 ) به اشارتZB: اشارتK