تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 801

مساهمون:

ص٨٠١

شعر ( هزج )

بيا كه بازِ جانها را شهنشه باز مىخوانذ * بيا كه گلّه را چوبان بسوى دشت مىرانذ
الى آخره بعد از آن حضرت ولد فرموذ كه سبحان اللّه اين شهر قونيه چه سواد خوب دارذ كه از نور سواد او بياض رحمت مىتابذ ؛ حضرت مولانا فرموذ كه اى و اللّه شهر قونيهء ما عظيم شهر خرّم است و مبارك ، به گواهى ياران به تو بخشيذم ، حضرت ولد سر نهاذ و پاى مبارك والد را بوسها داذه « 9 » فرموذ كه بهاء الدين ! چندانك تربهء مبارك « 8 » و استخوانهاى مولاناى « 10 » بزرگ بهاء الدين ولد و اولاد و اعقاب و احباب و اصحاب ما درين شهر باشذ اين خطّه را حطّهء زوال نبوذ و سمّ ستور بيگانه درنيايذ و شمشير باغى برين قوم كشيذه « 12 » نشوذ و خون‌ريزى نكنند و بكلّى خراب و يباب نگردذ و خالى نمانذ و پيوسته مردم شهر در حرم تربهء مبارك ايمن و خرّم باشند و از فترات « 14 » روزگار و انقلابات ليل و نهار سالم و غانم باشند « 15 » ان شاء اللّه تعالى « 7 / 16 » همچنان از كرام اصحاب منقولست كه روزى حضرت سلطان ولد جهت اندرون بام مدرسه مشاقان رو مىگرفته بوذ و ايشان به گل كارى مشغول بوذند ، مگر « 18 » حضرت ولد بر بالاى بام رفته بر كار ايشان
هامش
( 7 / 16 )Z227 بB210 آK275524 ،II , H؛ 255 ،II , T( 9 ) دادهBK: داذZ( 8 ) مباركZK: + ماB( 10 ) مولاناىBKبزركZ( 12 ) كشيذهZK: كشتهB( 14 ) فترابhZBK: فراتZ( 15 ) باشندhZBK: باشذZ( 18 ) مكرZB: كهK