بوذند و در عقب ايشان آهسته آهسته تفرّجكنان مىرفتم ؛ و ديذم كه حضرت پذرم از عظمت رحمت الهى دريائى شذه بوذ و در ميدان خاكيان روان گشته همانا كه در ضميرم گذشت كه منكر اينچنين سلطان را به شمشير برّان پاره پاره مىكردم و به سگان مىداذم كه « 4 » چرا زين چنين درياى رحمت اعراض مىكنند و اعتراض مىنمايند « 5 » ؛ فرموذ كه بهاء الدين اين إعجاب نفس « 6 » تو هم از بلاى بالائيست كه سوار گشتهء و ياران پياذه مىروند ، لاجرم از شومى آنقدر بلندى حمله بر پستان مىكنى ، ترا با منكران و متكبّران و معتقدان چه كار ؟ و اين بيت را گفت :
شعر ( هزج )
ما را چه ازين قصّه كه گاو آمذ و خر رفت * هين وقت لطيفست از آن عربده باز آ
همانا كه از اسب « 13 » فروذ آمذم و بر قدم مولانا سر نهاذم و استغفار كردم ؛ فرموذ كه مرا خوش نمىآيذ مردم منكر را به بذى ياذ كردن ؛ چه همگان مسخّر مشيّتاند « 14 » ، اميذ است كه آن خصلت بفضل الهى « 12 » از ايشان بروذ و چنان شوند كه شما خواهيذ « 15 »
« 7 / 15 » همچنان كبار اصحاب چنان روايت كردند كه روزى مصحوب « 17 » حضرت مولانا بسوى مسجد مرام رفته بوذم و در آنجا سماع عظيم شذ و هفت بند ترجيع بهاريّات را آن روز فرموذ
هامش
( 7 / 15 )Z227 آB210 آK274524 ،II , H؛ 254 ،II , T( 4 ) كهBK: -Z( 5 ) و اعتراض نمايندZK: -B( 6 ) نفسZB: -K( 13 ) اسبZB: استرK( 14 ) مشيتاندZK: + بفضل الهىB( 12 ) بفضل الهىZ: -BK( 15 ) خواهيذZB: + بفضل الهىK( 17 ) مصحوبZK: + باB