شعر ( رمل )
جاذوئيها را عصا يك لقمه كرد * يك جهان پرشب بُذ آن را صبح خورذ
نور از آن خوردن نشذ افزون و بيش * بل همانسانست كو بوذست پيش « 5 »
فى الحال حضرت مولانا برخاست و ولد را « 6 » در كنار گرفته بر روى مباركش بوسها داذ و دعاهاش كرده دم بدم مىفرموذ كه شا باش بهاء الدين ! شا باش ! نيكو رفتى و نيكو گفتى و نادر گوهرى سفتى
« 7 / 7 » محرمان حرم كه سدنهء كعبهء كرم بوذند چنان روايت كردند كه روزى حضرت كراى بزرگ به حضرت مولانا از خدمت ولد شكايت كرد كه دايم خدم و خول خانه را بجدّ حدّت مىكنذ و ايشان را مىرنجانذ و از تندىء او ما عظيم در زحمتيم « 11 » ؛ حضرت مولانا جواب فرموذ كه با او سخن سخت نتوان گفتن ، چه حضرت « 13 » حق تعالى برو « 12 » نمىگيرذ و او را دوست مىدارذ ، مرديست آزاذ و مسلّم ؛ من به روى او نمىتوانم « 14 » درشت گفتن و بعرض او تعرّض رسانيذن
« 7 / 8 » همچنان منقولست كه روزى حضرت والد « 15 » ولد خوذ را نوازش مىفرموذ و مىگفت « 16 » كه بهاء الدين آمذن من به اين عالم جهت ظهور تو بوذ ، چه اين همه « 17 » سخنان من قول منست ، تو فعل منى
هامش
( 7 / 7 - 7 / 8 )Z224 بB207 بK267516 ،II , H؛ 243 ،II , T( 6 ) و ولد راZK: حضرت ولد راB( 11 ) [ سطر 11 - 12 ] و از تندى . . . زحمتيمZK: -B( 13 ) حضرتZK: -B( 12 ) بروZK: رواB( 14 ) نمىتوانمZ: نتوانمBK( 15 ) والدZK: -B( 16 ) و مىكفتZK: -B( 17 ) همهBK: -Z( 5 ) [ سطر 2 - 5 ] جاذوئيها . . . پيش :NM، ج 4 ، ص 376 / 1663 - 1664 ؛AM، ص 367 / 26 - 27 .