مىكرد و او را بدل و جان بدل كمال حال شيخ مىديذ و ده سال تمام بىانقطاع و انفصام تنگاتنگ مصاحبت مىكردند و ما يعلم ما جرى بينهما الّا اللّه « 3 »
« 6 / 2 » همچنان خدمت ملك الكلام ، مولانا سراج الدين مثنوىخوان چنان روايت كرد كه حضرت چلبى حسام الدين در عالم كوذكى كه « 6 » نو مراهق شذه بوذ بهغايت صاحب جمال و يوسف زمان خوذ بوذ ؛ همانا كه از پذر عزيز خوذ يتيم مانده درّ يتيم شذ ؛ تمامت اكابر و مشايخ زمان و ارباب فتوّت « 8 » او را پيش خوذ دعوت كردند و تكفّل و دلبستگى عظيم نموذند ؛ چه تمامت اخيان معتبر ممالك روم تربيهء آبا و اجداد او بوذند و فقاع ازيشان مىگشوذند همچنان على حده صحّت صحبت هر يكى را بامعان نظر و ادراك فكر دريافته با جمع لالايان « 12 » و جوانان خوذ راست به حضرت مولانا « 13 » آمذه سر نهاذه و در آن آستان راستان آشيان گرفته فروكشيذ و خدمت آن حضرت را اختيار كرده خدمتگاران و جوانان خوذ را دستور داذ تا هر يكى باكتساب خوذ مشغول شوند و از حاصل املاك او « 15 » اسباب و ما لا بدّ او مهيّا گردانند « 16 » و گويند هر چه داشت ممّا جلّ او حقر مجموع را بدفعات صدّيقوار ايثار آن حضرت كرد و همه را درباخت ؛ لاجرم در تاخت و چنان شذ كه هيچش نماند تا حدّى كه لالايان او تشنيع زذند كه اصلا اسباب و املاك هيچ نماند ؛ فرموذ
هامش
( 6 / 2 )Z209 بB194 آK223475 ،II , H؛ 186 ،II , T( 3 ) اللّهZK: + تعالىB( 6 ) كوذكى كهZB: كودكىK( 8 ) فتوتZK: فنونI( 12 ) لالايانZK: لاليانB( 13 ) مولاناZB: -K( 15 ) اوBK: وZ( 16 ) كردانندI: كردانيدZB