و آگاه باشيذ كه ولّى خذا كان رحمتست كه همهء خلق ذوق و راحت و رحمت از وجود ظاهر او مىبرند و از نور او زنده مىگردند و نور او كم نمىشوذ و هر كه را اين صفت نيست ولّى خذا نيست ، سماع صاحب دل حضورست كه او را با حقّ است و كسى كه كلام حق شنوذ از حق ، آن را چون توان حلال يا حرام گفتن ؟ صفت ولّى خذا آن باشذ كه « 6 » سينهء او را بشكافند كه
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ
( 94 / 1 ) و در سينهء خوذ نظر مىكنذ و دريائى از نور مىبينذ و بذآن دريا عشقبازى مىكنذ و بعد از آن فرموذ كه عجب درين ولايت كسى باشذ كه سخن ما را فهم كنذ ، حضرت مولانا فرموذ كه بلى ، شكستگان و درويشان ؛ زيرا كه هر چه مىفرموذ « 10 » از سر سرّ حال بوذ ؛ اهل قال را در آن قيل مدخل نبوذ و اللّه اعلم
« 5 / 26 » همچنان « 12 » منقولست كه روزى در « 13 » حضرت مولانا جماعت صوفيان از كرامات و سلوك ابا يزيد و جنيد رحمة اللّه عليهما شرح مىكردند و بمدح شيوخ سلف مشغول گشته بوذند ؛ همانا كه حضرت مولانا فرموذ كه چون وجود مبارك شيخ صلاح الدين ما درين دور در ميان ما حاضر است و بر سراير همگان ناظر ، على اليقين كه نور جنيد و ابا يزيد با ماست « 17 » و چيزى زياده
شعر ( هزج )
چون هست صلاحِ دين « 19 » درين جمع * منصور و ابا يزيد با ماست
تمامت ياران سر نهاذند و از سرّ نهاذ شكرهاى بىنهايت كردند
هامش
( 5 / 26 )Z205 آB190 آK210464 ،II , H؛ 169 ،II , T( 6 ) باشذ كهhZBK: باشذZ( 10 ) مىفرموذZK، فرمودB( 12 ) همچنانBK:
-Z( 13 ) درhZBK: -Z( 17 ) با ماستBK: ما راستZ( 19 ) دينZK: الدينB