تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 699

مساهمون:

ص٦٩٩
از روم بتازيم سوم بار سوى شام * كز طرّهء چون شام مطرّاى دمشقيم مخدومى شمس الحقِّ تبريز گر آنجاست * مولاى دمشقيم و چه مولاى دمشقيم
و در غزلِ ديگر فرموذ :

شعر ( مجتث )

خبر رسيذ بشام است شمسِ تبريزى * چه صبحها كه نمايذ اگر بشام بوَذ
« 4 / 109 » همچنان « 9 » منقولست كه چون جميع « 10 » اهالىء قونيه و اكابر روم در فراق حضرت مولانا بيچاره شذند باتّفاق تمام به حضرت سلطان روم و امراى معلوم كيفيّت حال را عرضه داشته محضرى معتبر در دعوت حضرت « 12 » مولانا نبشته تمامت علما و شيوخ و قضاة و امرا و اعيان بلاد روم على العموم نشانها كردند و قصّاد مقبل فرستاذه طالب اقبال و قبول او شذند و به صذهزار زارى و زنهار خوارى باز به وطن مألوف و مزار والد عزيزش دعوت كردند ؛ آن بوذ كه حضرت مولانا از كرم خلق محمدى خوذ اجابت دعوت را واجب ديذه دعوت نموذ و به دعوت خلق مشغول شذ ؛ اگرچه حضرت مولانا شمس الدين « 17 » را به صورت در دمشق نيافت امّا بمعنى عظمت او را و چيزى ديگر در خوذ يافت و عشق‌بازى دايم با خوذ مىكرد ؛ چنانك مىگفت :
هامش
( 4 / 109 )Z198 آB183 آK187445 ،II , H؛ 140 ،II , T( 9 ) همچنانBK: -Z( 10 ) جميعZK: جمعB( 12 ) حضرتZK: -B( 17 ) شمس الدينZ: شمس تبريزىBشمسK