صباحى مرا ببندگىء مولانا ملاقات افتاذ و ديذم كه شمس ماردينى نيز از طرفى رسيذ ؛ فى الحال سر نهاذ و دستبوس مولانا كرد ، من بنده نيز همان كردم كه مدرّس كرده بوذ ؛ ديذم كه حضرت مولانا روى بسوى من كرده فرموذ كه « 4 » مولانا زين الدين در شرع مسئلهء هست و دانم كه خواندهء كه « 5 » در حالت اضطرار و مخمصهء مهلك آدمى را تناول مردار و چيزهاى حرام حلال مىشوذ و جائز داشتهاند و مباح ديذه از براى بقاى نفس انسانى تا بكلّى هلاك نشوذ « 7 » براى مصلحت دين و اين معنى به نزد علما ثابت شذه است ؛ اكنون مردان خذا را هم حالتى و ضرورتى هست كه به مثابهء مخمصه و استسقاست و دفع آن جز بسماع و رقص و تواجد و اصوات اغانى نيست و الّا از غايت هيبت تجليّات و انوار جلال حقّ وجود مبارك اوليا گذاختى و ناچيز گشتى ، چنانك وجود يخ در مقابلهء آفتاب تمّوز
شعر ( رمل )
بهرِ استبقاى آن روحى « 14 » جسد * آفتاب از برف يكدم در كَشَذ
« 27 » و اشارت كلّمينى يا حميرا ! جهت اين معنى بوذ ؛ و معذور دار كه ما را آن مخمصهء عظيم و عطش اليم ملك شذه است ، و اين حرام به از حلال ، و تلخى به از شيرين ، و كفرى به از ايمان ؛ اينها را « 17 » دين عاشقان خوذ كردهايم
هامش
( 4 ) كهK: -ZB- -
( 5 ) كهZK: -B- -
( 7 ) نشوذZK: -B- -
( 14 )aروحىBK: روحZ- -
( 17 ) اينها راZK: راهB( 27 ) بهر . . . كشذ :NM، ج 6 ، ص 504 / 4019 ؛AM، ص 647 / 23