شعر ( رمل )
آن كسان « 2 » كينجا طمع از جان و دل برداشتند * در عتابِ لَنْ تَرانىِ دل زبر برداشتند
ملكِ دنيا كهربائى بوذ و ايشان هر يكى * زيرِ هر موئى نهان « 5 » صذ گنج و « 6 » گوهر داشتند
عقل را معزول كردند و هوا را حد زذند * فقه را بگذاشتند از فقر افسر داشتند
از عتابِ چار و پنج و هفت گردون فارغند * در يكى منزل روان خضر و سكندر داشتند
اينچنين مردان كه من گفتم همه در راه دوست * چون سنائى هر يكى پنجاه چاكر داشتند
من عرف اللّه لا يخفى عليه شىء و اللّه أعلم
فصل
« 13 » ( 3 / 523 ) يكى بسر وقت درويشى به خلوت درآمذ ؛ گفت : چه تنها نشستهء ؟
گفت : اين دم تنها شذم « 15 » كه تو آمذى ، مرا از حق ماندى ؛ اويس قرنى مىگويد : كسى بر من گذرذ و سلامى « 16 » نكنذ ، بسى منّتها دارم كه آن دم را مشغول مىكنذ و رنج و زحمت مىشوذ ، آن مشغول كردن بسلام كردن عاشق شب خلوت را طوبى لمن كان بالبدن مع الخلق و بالقلب مع الحقّ تعالى ؛ به حضرت اللّه هيچ عمل شريفتر از همّت نيست ؛ الدعاء مخّ العبادة ، يعنى همّت بلند و همّت بلند « 20 » از شناخت خيزذ ؛ گفت :
هامش
( 3 / 523 )Z152 بB143 آK32995 , II , H 495 , I , T
( 2 ) كسانZK: كسانىB- -
( 5 ) نهانZK: روانB- -
( 6 ) وK: -ZB- -
( 13 ) فصلBK: -Z- -
( 15 ) شذمZK: باشدمB- -
( 16 ) سلامىZ: سلامBK- -
( 20 ) و همت بلندZ: همت بلندK - B