مىبينى كه ببركات گوشمال بلا سگ چگونه در كنج مىغژذ ؟ چنانك برف و باران بارذ آن سگك زيگ زيگ مىكنذ و زير ساباط و نردبان سر درمىكشذ ؛ « 3 » فرموذ طالب مىخواهذ كه همين لحظه كاشف شوذ و صاحب كشف گردذ ؛ خوذ بتأنّى و انتظار به مقصود خوذ مىرسذ ؛ چنانك يكى درخت قيسى مىنشانذ و همان سال مىخواهذ كه ميوه بدهذ و سايه افكنذ ، از غايت ضعف آن درخت ميوه « 6 » نمىدهذش « 7 » تا ساق بندذ و عالى شوذ و قوّت گيرذ
فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى
( 48 / 29 ) ، آنگاه ميوه دهذ و كشف حاصل شوذ ؛ قال اللّه تعالى من تقدّم الى بشبر ، التقدم الى اللّه به ترك الهواء
شعر ( هزج )
گر پاى بر آرزو نهاذى يكچند * كشتى سگ نفس را و قربان اينست
« 11 » به روان پاك مصطفى ، به روان پاك يارانش ابو بكر صدّيق كه « 12 »
شعر ( هزج )
در بوتهء نيستى شو و باك مدار * كين فقر منزّه است ز اغيار و ز يار
آنگاه تمام « 15 » هست شريف لطيف خوش باشى كه تمام ازين هستى ناشريف نالطيف ناخوش فانى شوى ابد الأبد ؛ بايزيد روّح اللّه روحه اوّل سلام مىكرد « 17 » در مسابقت ، آخرالامر عليك السلام مىگفت ؛ از سرّ حال
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 ) درمىكشذZB: دركشدK- -
( 6 ) ميوهZK: -B- -
( 7 ) دهدشBK: دهندشZ- -
( 11 ) كر پاى . . . اينستBK: -Z- -
( 12 ) كهZK: -B- -
( 15 ) تمامBK: تمامتZ- -
( 17 ) مىكردZK: كردB