بقوّة ملكوتيّة و أنا من احمد كالضوء من الشّمس هركه خوذ را بىقدرتر « 2 » و بىقيمتتر دانست و با قدر « 1 » و قيمت « 3 » ندانست « 5 » آنكس لطيف و عاشق و بامزه آمذ ؛ از آنك عاشق قيمتى ندارذ و هر آنكسىكه در خوذ مكانتى مىكنذ و وجود خوذ را وزنى مىنهذ « 4 » و راهها نگاه مىدارذ تا شكست وى حاصل نشوذ او فسرده و مرده و گرانجانست ، و اللّه اعلم ؛ شير حقايق را از پستان مردان شيرى بايذ كه بكشذ سير سير
شعر ( مضارع )
آن ذوق را گرفتم پستانِ ماذر آمذ * بنهاذ در دهانت آخر مكيذ بايذ
و همانا كه آن شير را شيخ در دهان مريد زندهدل مىكنذ نى در دهان مرده ؛ اگرچه شير در پستان شيخ بسيارست ، امّا مرده را از آن حظّى نيست
فصل
« 12 » قال عليه السلام : نعم صومعة المسلم قلبه هركه دربند ملكى باشذ او را لب نانى كم نيايذ ؛ امّا هركه دربند لب نانى باشذ كار بر وى سخت بوذ و زندگانى تنگ ؛ در هر چيزى كه به حقارت نگاه « 15 » مىكنى گوئى « 16 » باللّه به چشم حقارت نگاه مىكنى ، لاجرم محروم مانى از منفعتهاى آن نعمت ؛ چون صدقه مىداذند ، گفتم : صدقه چون آبست بنگر به كذام درخت و به كذام نبات مىرسانى ؟ اگر بفاسق مىدهى خارستان
هامش
( 2 ) قدرترBZ: قدرةترK- -
( 1 ) قدرZ: قدرتBK- -
( 3 ) قيمتZK: قيمتترB- -
( 5 ) ندانستK: نداشتZداشت باقدر و قيمت ندانستB- -
( 4 ) مىنهذZB: نهدK- -
( 12 ) فصلBK: -Z- -
( 15 ) نكاهhZBK: -Z- -
( 16 ) كوئىBK: -Z