به دنيا و آخرت دست نيالايم ؛ پس هر چند شناخت بيش بوذ ، همّت بلندتر ؛ اقربكما احسنكما بى ظنّا ؛ اوّل بوذم جان ، اين ساعت نيستم ؛ جان جانم يوسف ، مهمان گور دشوار باشذ ؛ آخر همان جان را بهشت كنى تا از بهشت مستغنى شوذ به انّ اللّه جميل ؛ اگر يكبار جمال او را ببينى جمال هيچ كست در چشم نيايذ ؛ حديث آدم مىكنذ و من پيش او نشسته آن احمق را از من خبرش نيست ؛ سخن نورانى در دل ظلمانى قرار نگيرذ ؛ هرچه تاريكى « 7 » و ظلمت مىبينى آن را كفر گو و هرچه نور مىبينى « 8 » آن را ايمان گو ؛ موقوف گفتهء غير مباش ؛ ار « 6 » مردى هر چند خوذ را مردهتر كنى سخن زندگان « 9 » نزد تو بيشتر آيذ ، هركه او را نشناسذ
أُولئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ
( 98 / 6 ) ؛ مرا از خلقان پنهان كرده است الشّيطان يفرّ من ظلّ عمر و من ظلّ الشّيخ ؛ هيبت شيخ بر نفس زنذ كرّهء تند رام شوذ ؛ پيغامبر را ولايت بوذ و نبوّت ؛ بولايت به حق مشغول بوذ و به نبوّت دعوت « 13 » خلق « 14 » مىكرد ؛ پس ولى « 15 » به باشذ ؛ علامت الولىّ أن يطلب من كلّ بيت ما فيه و لا يطلب من أحد ما ليس فيه ؛ ما أطمع الخدمة الّا ممّن هو أهل خدمتى ؛ سخن گفتن طفوليّت است ، آنجا كه مرديست از سخن مستغنى است ؛ فرموذ اللّهمّ ارزقنى عينان هطّالتان ينحلّ بهما عقدة الهمّ
. . . . . . . . . .
هامش
( 7 ) تاريكىZB: تاريكK- -
( 8 ) نورمىZK: نورانىB- -
( 6 ) ارZK: ازB- -
( 9 ) زندكانZK: زندكانىB- -
( 13 ) دعوتZK: به دعوتB- -
( 14 ) خلقZK: + مشغول بود وB- -
( 15 ) ولىZK: وىB