شعر ( هزج )
خطابِ حقّ و بنده هر دو بشناس * كه تو هو گوئى و حقّ ايّها الناس
خوشا هائى ز حق وز بنده هوئى * ميانِ بنده و حق هاىوهوئى
نبينذ مردِ خوذبين پاذشا را * أنينُ المذنبين بايذ خذا را
درين ره نيست خوذ بينى خجسته * تنى لاغر دلى بايذ شكسته
( 3 / 515 ) همچنان خدمت ولد مدرّس چلبى بدر الدين گفت كه « 6 » روزى حضرت مولانا در ورقى نبشته بدست من داذ ؛ همين تركيب را كه درويش را راحت و لذّت و گشاذ در حالت خاموشى بيشتر بوذ ؛ ترا در خاموشى ملال مىافزايذ و تا سه مىگيرذ ، چونست خير باشذ ؟ آن ساعت حق تجلّى كرده است پرده برانداخته چه جاى سخن است
شعر ( هزج )
نيستم همچو شانه جمله زبان * همچو آيينهام همه ديذه
تا اثرهاى من نگردذ فاش * مىزنم نعرهاى پوشيذه
شعر ( طويل )
فنفنى به عنّا و نبقى به له * إذ الحقّ عنّا مخبر و معبّر
آن شخص « 16 » همچون تنيدن كرم بريشم است بر خوذ ، پندارذ كه كارى مىكنذ ، جهان روشن را بر خوذ تنگ و تاريك مىكنذ ، خوذ را به حوذ در زندان مىكنذ ؛ ربّ زدنى حيرة گفت صدّيق هفت حديث بيش روايت نكرد در همه عمر
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 515 )Z149 بB140 بK32215 , II , H ; 185 , I , T
( 6 ) كهBK: -Z- -
( 16 ) شخصhZBK: -Z