( 3 / 504 ) همچنين درويشى از مكر نفس و هواى او ملول شذه بوذ ؛ شبى پير خوذ را در خواب ديذ « 2 » كه طشتى پرزيبق پيش وى نهاذ و الماسى بدست او داذ و بذآن شمشير الماس چندانك زيبق را دو پاره مىكرد باز بهم مىشذ و هموار « 4 » مىگشت و او ازين كوشش عاجز گشته بيذار شذ ؛ شيخ را بر سر بالين خوذ ايستاذه ديذ ؛ « 5 » فرموذ كه تا هنگام مردن بايذ كه دست از مجاهدهء نفس و كوشش بازندارى و به قدر امكان در قتل نفس خونى تهاون نكنى ؛ از آنك تا نفس نميرذ از مكر او نتوانى رهيذن
شعر ( رمل )
مىكشانش در جهاد و در قتال * مَرْدوار اللّهُ يُجْزِيك الوِصَال « 9 » « 19 » تا نميرى نيست جان كندن تمام
بىكمالِ نردبان نآئى به بام
« 10 » ( 3 / 505 ) همچنان روزى فرموذ كه از شيخى پرسيذند كه فلان الدين مريد كيست ؟ گفت : چه مىگوئى ؟ او از شيخى مىميرذ و « 12 » اين بيت را گفت :
شعر ( رمل )
هركه اندر عشق يابذ زندگى * كفر باشذ پيشِ او « 14 » جز بندگى
« 24 » باز فرموذ « 15 » كه آن كسى كه حلاوت بندگى و مريدى را دريافت به همه عمر خوذ آرزوى شيخى نكنذ ؛ همچنان بزرگى به خدمت شيخى كس فرستاذ كه
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 504 - 505 )Z147 بB138 آK31654 , II , H ; 275 , I , T
( 2 ) ديذZK: ديدهB- -
( 4 ) هموارZK: هموارهB- -
( 5 ) ديذZK: بودB- -
( 9 ) الوصالBK: + شعرZ- -
( 12 ) وZK: + اوB- -
( 14 )bاوZK: -B- -
( 15 ) باز فرموذBK: -Z( 19 ) مىكشانش . . . الوصال :NM، ج 3 ، ص 60 / 1061 ؛AM، ص 219 / 5
( 10 ) تا نميرى . . . به بام :NM، ج 6 ، ص 314 / 724 :AM، ص 569 / 19
( 24 ) هركه اندر . . . بندكى :NM، ج 5 ، ص 119 / 1866 ؛AM، ص 480 / 1