شعر ( رجز )
اى منكرانِ راهِ ما وى دشمنانِ شاهِ ما * نزديك شذ تا دررسذ بر جملهتان طوفانِ ما
همگان غريق حريق طوفان بلا گشته اغلب بىايمان كشته شذند و ناپديذ گشتند و از سخط ايزذى چنان سقط شذند كه سقطى ازيشان در جهان نماند
وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
( 17 / 83 )
شعر ( رمل )
گر نبوذى نوح را از حق يدى * او جهانى را چرا برهم زذى
صذ هزاران شير بوذ او در تنى * او چو آتش بوذ و عالم خرمنى
چونك خرمن پاسِ عُشْرِ او نداشت * او چنان شعله بر آن خرمن گماشت
« 9 » ( 3 / 508 ) همچنان از خدمت استاذ السلاطين مولانا فخر الدين ديودست اديب مرويست كه روزى حضرت مولانا به جماعتخانهء مدرسه درآمذ و ياران را جمع ديذ ؛ فرموذ كه اللّه اللّه با همديگر جمع باشيذ و پيوسته در جمعيّت باشيذ كه الجماعة رحمة و الفرقة عذاب ، چه اگر گوسفندى را تنها در مرغزارى بگذارند هرگز نبالذ و فربه نشوذ بلك هلاك « 17 » شوذ و گرگش درّد ، الّا در ميان گلهء خوذ بايذ و همچنان اگر درختى را تنها به جائى نشانند و تيمارش كنند نيكو نرويذ و نگيرذ ، مگر نادرا ؛ پس جمعيّت و اتّفاق بىنفاق را اثرهاست
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 508 )Z148 آB139 آK31874 , II , H ; 575 , I , T
( 17 ) هلاكBK: + هالكZ( 9 ) كر نبوذى . . . كماشت :NM، ج 1 ، ص 193 / 3129 - 3131 ؛AMص 83 / 3 - 4