سرنهاذه « 1 » بيرون رفت ، حضرت مولانا به تندىء عظيم نعرهء بزذ « 2 » و گفت :
حاشا كه نرهذ ، چرا نرهذ ؟ كه مىگويذ كه نرهذ ؟ و اللّه و اللّه هركه از در مدرسهء ما بگذرذ برهذ و هركه نام « 3 » ما را ببرذ برهذ و هركه ما را دوست دارذ برهذ ؛ در حال خواجه مجد الدين سرنهاذه سر مجموع مال را بمذكور بحل كرد و چون محمد بك در قيصريه به حضرت سلطان اسلام « 6 » و پروانهء نيكنام وصول يافت ، بحصول انواع تشريفات مخصوص گشته بمقام مألوف خوذ عودت نموذ ؛ مگر يكى از مردم « 7 » او كيفيّت ماجراى خواجه مجد الدين را و عنايت مولانا را در حقّ او بوى روايت كرد ؛ « 8 » از غايت شاذى تمامت مال او را با قاصدان امين و چندين تحف ديگر ارسال كرده عذرها خواست ؛ همچنان خدمت « 10 » خواجه مجد الدين نيز مجموع مال را تصدّق كرده « 11 » بياران و خذاوندگارزاذگان بخش كرده سماعى « 21 » عظيم بداذ
( 3 / 462 ) همچنان « 12 » عبد المؤمن ثانى شرف الدين عثمان گوينده « 13 » كه نديم خاصّ حضرت بوذ و انگشتنماى جهان و ملوك زمان مردهء صحبت او بوذند ، حكايت كرد كه روزى حضرت مولانا بباغ غريزى رفته بوذ « 14 » و هفت شبانروزى « 15 » لا ينقطع سماع بوذ و خدمت آن عزيز از جملهء مقبولان مقبل ؛ مگر براذر عثمان گوينده به پنهانى « 16 » گفته باشذ كه چندين روزست « 17 » كه به خانه گوشت و نان نبرديم ، عجبا احوال ايشان چون باشذ ؟
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 462 )Z138 بB130 آK28511 , I , H ; 725 , I , T
( 1 ) نهاذهZK: نهادB- -
( 2 ) بزدBK: زدZ- -
( 3 ) و هركه نام . . . داردBK:
و هركه نام ما را دوست داردZ- -
( 6 ) اسلامZB: الاسلامK- -
( 7 ) از مردمhZBK: -Z- -
( 8 ) كردBK: كردندZ- -
( 10 ) خدمتBK: -Z- -
( 11 ) كردهK: كردZB- -
( 21 ) سماعىK:
سماعZB- -
( 12 ) همچنانZK: الحكايةB- -
( 13 ) كويندهZK: كويندB- -
( 14 ) بوذZK: بودىB- -
( 15 ) شبانروزىZK: شبانروزB- -
( 16 ) به پنهانىZK: پنهانىB- -
( 17 ) روزستZB: روريستK