بىاجازت او سپذى انجير جمع كردم و به حضرت مولانا آوردم به نيّت آنك چون باغبان را بيابم بهاش را بدهم ؛ بنور ولايت حضرت خذاوندگار « 2 » معلوم كرده « 3 » از آنجا « 23 » نخورد و استخوان انجير همانا كه آن « 33 » بوذ ؛ درين نوبت راست « 4 » بباغ آن دوست آمذم و ازو انجير نيكو خريذه بهاش را داذم و ازو حلالى خواستم ، لاجرم قبول « 5 » كرده تناول فرموذ و عنايتها ارزانى داشت
( 3 / 461 )
الحكاية
: همچنان اصحاب عظام كثّر اللّه امثالهم الى ساعة القيام روايت كردند كه « 8 » روزى محمّد بك اوج كه غازى و بهاذر آن ديار بوذ و كلاههاى سپيذ كه هنوز مىپوشند استخراج او « 9 » بوذ ، همانا كه پروانه طلب او كرده ، چون به قونيه رسيذ به زيارت حضرت مولانا « 11 » مشرّف گشته استعانت و استمداد خواست تا به قيصريه رفته امرا را حساب ممالك اوج دهذ ؛ سر نهاذ و مريد شذ ؛ مگر در آن ايّام مردم او بازرگانان خواجه مجد الدين را غارت كرده قريب پنجاه هزار درمى قماش برده بوذند ؛ چون مجد الدين تضرّع و نياز او را بديذ « 13 » در كنج مدرسه رفته زير لب مىگفت كه اى مردك حرامى ! « 15 » آمذى ، مىخرامى و استعانت مىخواهى و چندين مال ما را بردى و خونريزى مىكنى ؛ حقّا كه « 17 » در قيامت خصم تو خواهم شذن ؛ و اللّه كه رهات « 18 » نخواهم كردن ؛ كجا خواهى از دست من رهيذن ؟ و چون امير محمّد بك
هامش
( 3 / 461 )Z138 آB129 بK28401 , I , H ; 525 , I , T
( 2 ) خذاوندكارZB: مولاناK- -
( 3 ) كردهZK: كردB- -
( 23 ) از آنجاZK: از آنB- -
( 33 ) آنZB: اوK- -
( 4 ) راستZB: -K- -
( 5 ) قبولBK: حلالىZ- -
( 8 ) كردند كهZB: كردندK- -
( 9 ) اوZK: آنB- -
( 11 ) مولاناZK: -B- -
( 13 ) بديذZK:
بديدهB- -
( 15 ) حرامىhZBK: چرا مىZ- -
( 17 ) كهZK: -B- -
( 18 ) رهاتZB: رهايتK