به رسالت فرستاذه بوذ ؛ چون به قونيه رسيذ ، سلطان به تفرّج قلعهء گواله رفته بوذ و حضرت مولاناى بزرگ را با هم برده ؛ سلطان فرموذ كه شيخ را نيز بقلعه آورند ؛ بعد از تبليغ رسالت خليفه بهاء ولد شيخ را اعزاز عظيم كرد ؛ چه در بغداذ از حدّ بيرون بندگيها كرده بوذ ؛ و « 4 » او را « 3 » مىفرموذ كه « 2 » سهرورديان هم عتيقيانند و هم ما را « 5 » خويشان نزديكاند
و همان شب « 6 » سلطان اسلام خوابى عجيب ديذه متحيّر برخاست و صورت خواب را به حضرت بهاء ولد و شيخ عرضه داشت و گفت : در خواب مىبينم كه سرم از زر شذه است و سينهام نقرهء خام گشته و از ناف زيرتر بكلّى رويين شذه است و هر دو رانم از صلب است و هر دو پايم از زيز گشته ، تمامت معبّران معتبر از عظمت تعبير اين خواب فروماندند ؛ همانا كه شيخ شهاب الدين تعبير خواب را به حضرت بهاء ولد حواله كرده هيچ نگفت ؛ سلطان العلماء فرموذ كه چندانك تو در عالم باشى ، در زمان تو عالميان آسوذه و خالص و با قيمت چون زر باشند ، و بعد از انتقال تو زمان فرزندت به منزلت نقره باشذ ، نسبت به زمان تو ؛ بعد از ان فرزند فرزندت به مرتبهء رويين باشذ و خلق دون همّت و فزون نهمت « 15 » سرور شوند ؛ و چون سلطنت مملكت ببطن سوم رسذ جهان درهم شوذ و ميان خلق صفا و وفا و شفقت نمانذ و چون نوبت سلطنت ببطن چهارم « 17 » و پنجم رسذ ، ممالك روم بكلّى خراب و يباب شوذ و جميع ديار و بلاد را اهل فساد بليذ پليذ فروگيرذ و زوال آل سلجوقيان باشذ و اصلا نظام جهان نمانذ « 19 » ؛ و كوچكان بىاصل بزرگ شوند و اشغال خطير ، بدست دونان حقير افتذ ؛ چنانك شاه « 20 » ما
هامش
( 4 ) وZK: -B- -
( 3 ) او راK: او را وZاو را اوB- -
( 2 ) كهZK: -B- -
( 5 ) هم ما راZK: -B- -
( 6 ) شبBK: + كهZ- -
( 15 ) نهمتZK: همتB- -
( 17 ) چهارمZB:
+ رسدK- -
( 19 ) نمانذZB: نباشدK- -
( 20 ) شاه : + صلى اللّه عليهB