همسايهء عشق شوند و او را در ميانه شيخ خوذ سازند ، لاجرم « 1 » هرچه « 3 » گويند و كنند مبارك و متبرّك « 2 » باشذ ؛ چنانك گفت
شعر ( رمل )
همنشينى مقبلان چون كيمياست * چون نظرشان كيميائى خوذ كجاست
( 3 / 387 ) همچنان منقولست كه روزى حضرت مولانا به حجرهء چلبى بدر الدين ولد مدرّس درآمذ و او را خفته ديذ و الهىنامه را در پس پشت خوذ نهاذه ؛ فرموذ كه خواجه حكيم حاضر و تو در خواب رفتهء ؛ همانا كه رعايت ادب صورت از ساير طاعات بهترست ؛ ادب را نگاه دار تا محلّ غضب و هدف عطب نگردى
شعر ( رمل )
از خذا جوئيم توفيقِ ادب * بىادب محروم گشت از لطفِ رب
بىادب تنها نه خوذ را داشت بَذ * بلك آتش در همه « 12 » آفاق زذ
« 11 » خنك جان او را كه در ادب ظاهر « 13 » و باطن فاطن و كامل باشذ ؛ همانا كه در هر خانهء كه كلام اللّه حاضر آيذ ، اللّه تعالى حاضر شوذ و كجا كه احاديث نبوى باشذ حضرت رسول اللّه « 15 » حاضر آيذ و در هر مقامى كه كلام اوليا خوانده شوذ ارواح اوليا حاضر آيند « 16 » و هذه كفايه
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 387 )Z123 بB116 آK248143 , I , H ; 964 , I , T
( 1 ) لا جرمKهرچهZ- -
( 3 ) هرچهZK: -B- -
( 2 ) و متبركKB: -Z- -
( 12 )bدر همهZ: بر همهKB- -
( 13 ) ظاهر وZK: + ادبB- -
( 15 ) اللّهZB: -K- -
( 16 ) آيندZB: شوندK( 11 ) بىادب . . . زذ :NM، ج 1 ، ص 7 / 78 - 79 ؛AM، ص 3 / 16