شعر « 1 » ( رمل )
حق تعالى گر سماوات آفريذ * از براىِ دفعِ حاجات آفريذ
هرچه روئيذ از پىِ محتاج رُست * تا بيابذ طالبى چيزى كه جُست
تا نگريذ طفلكِ نازك گلو * كَى روان گردذ ز پِستان شيرِ او
« 4 » ( 3 / 335 ) همچنان روزى مگر عزيزى از ياران غمناك شذه بوذ ؛ حضرت مولانا او را فرموذ كه همه دلتنگى دنيا از دلنهاذگىء اين عالمست ؛ هر دمى كه آزاذ باشى ازين جهان و خوذ را غريب دانى و در هر رنگى كه بنگرى و هر مزهء كه بچشى دانى كه با او نمانى و جاى ديگر مىروى دلتنگ نباشى ، طوبى لمن جالس اهل الفقه و الحكمة و خالط اهل الذلّ و المسكنة ؛ باز فرموذ « 10 » كه آزاذمرد آنست كه از رنجانيذن كسى نرنجذ ، جوانمرد آن باشذ كه مستحق رنجانيذن را نرنجانذ ؛ چنانك گفت :
شعر ( خفيف )
تا درين خرقهايم از كس ما * هم نرنجيم و هم نرنجانيم
( 3 / 336 ) همچنان مرويست كه روزى يكى از اصحاب از قلّت اسباب شكايت مىكرد و به حضرت مولانا لابها مىنموذ ، تا وى را قدرى دنياوى دست دهذ ؛ فرموذ كه برو و مرا دشمن گير و هيچ دوستم مدار تا دنيا
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 335 - 336 )Z114 آB108 آK223313 , I , H ; 234 , I , T
( 1 ) شعرKB: -Z- -
( 10 ) باز فرموذK: -Z( 4 ) حق . . . شير او :NM، ج 3 ، ص 183 / 209 ، 32083 ، 3213AM، ص 278 / 2 ، 1 ، 4