شعر ( رجز )
جنّت مرا بىروى او هم دوزخست و هم عدو * من « 3 » سوختم زين « 2 » رنگ و بو كو فرِّ انوارِ بقا
فرموذ كه « 4 » روزى جماعتى صاحبدلان ديذند كه رابعه به دستى آتش گرفته بوذ و به دستى دستىء آب و باستعجال مىدويذ ؛ سؤال كردند كه اى بانوى آخرت كجا مىدوى « 6 » و در چيستى ؟ گفت : مىروم كه آتش در بهشت زنم و آب در دوزخ ريزم تا اين هر دو حجاب رهزن از ميانه برخيزند و مقصد معيّن شوذ و بندگان خذا خذا را بىغرض رجا و علّت خوف خدمت كنند ؛ چه اگر رجاى جنّت و خوف جحيم نبوذى يكى حق را نپرستيذى و مطاوعت ننموذى
شعر ( رمل )
پشتِ اين مستى « 12 » مقلّد كى خميذى در ركوع * گرنه در جنّت اميذِ قليه و حلواستى
امّا مقصود و مطلوب مخلص وصال محبوبست و هر دو عالم تبع آن وصال
شعر ( رمل )
هرچه جز عشقِ خذاى احسن است * گر شكرخواريست آن جان كندنست « 14 » از خذا غيرِ « 18 » خذا را خواستن
ظنِّ افزونيست و كلّى كاستن
« 15 »
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 ) منZB: همK- -
( 2 ) زينZK: زB- -
( 4 ) [ فرموذ ] كهZ: فرمودBهمچنانK- -
( 6 ) مىدوىZK: مىروىB- -
( 12 ) مستىBK: مشتىZ- -
( 18 )aغيرZK: + ازB( 14 ) هرچه . . . كندنست :NM، ج 1 ، ص 226 / 3686 ؛AM، ص 95 / 25
( 15 ) از خدا . . . كاستن :NM، ج 5 ، ص 50 / 773 ؛AM، ص 448 / 24