بيرون آمذ و به خلوتجائى برد كه هيچ كس نبوذ ؛ فرموذ كه « 1 » نگاه كن ! دانشمند « 2 » خوذ را بر كوه عرفات ميان اهل تلبيه ديذ از غايت حيرت ولهى درو پيذا شذ ، نعرهء بزد و بىخوذ گشت ؛ حضرت مولانا روانه شذ ؛ چون دانشمند مسكين از آن غرقاب فنا به خويش آمذ ذيذ كه حضرت مولانا رفته بوذ ؛ فرياذكنان به مدرسه آمذ و ازين حال ياران را باز گفت ، باخلاص خاص و اتقان « 6 » ايقان از جملهء معتقدان خالص گشت و بذآن عنايت ناگهان و نوازش شاهان شكرها مىكرد و شكرانها مىداذ
شعر ( متقارب )
مگر ناگهان آن عنايت رسذ * كه اى من غلامِ چنان ناگهان
( 3 / 315 )
الحكاية
: « 5 » راويان عدل كه باساليب فضل آراسته و پيراسته بوذند ، روايت چنان كردند كه حاجى بكتاش « 11 » خراسانى كه خليفهء « 12 » خاصّ بابا رسول بوذ كه در ملك روم ظهور كرده بوذند و جماعتى او را بابا رسول اللّه « 13 » مىگفتند و حاجى بكتاش مردى بوذ عارفدل و روشندرون ؛ امّا در متابعت نبوذ ؛ همانا كه نقيب خوذ شيخ اسحاق را با مريد چند به نزد مولانا فرستاذ كه در چه كارى و چه مىطلبى و اين چه غوغاست كه عالم افگندهاى ؟ و اين سؤال مبنى بر آنك چون تمامت اكابر جهان و اصاغر عالم راغب آن حضرت شذند و ذوق همهء مشايخ و علما و امرا بذآن سخنان بوذ . و بسى مريدان مقلّد كه از شيوخ مترسّم خوذ
هامش
( 3 / 315 )Z108 بB103 آK209692 , I , H ; 014 , I , T
( 1 ) فرموذ كهKB: فرمودZ- -
( 2 ) دانشمندZK: دانشمندىB- -
( 6 ) اتقانZK:
ايقانB- -
( 5 ) الحكايةKB: همچنانZ- -
( 11 ) بكتاشK: بكتشZB- -
( 12 ) خليفهءZB: -K- -
( 13 ) اللّهKB: -Z