تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
چون سر برمىداشت مولانا را در سجود مىديذ ؛ گويند : حضرت مولانا سى و سه بار بذو سر نهاذ ؛ راهب فرياذكنان جامها را چاك زذه گفت : اى سلطان دين ! تا اين غايت چه تواضع و تذلّل است كه با همچون من بيچارهء پليذى مىنمائى ؟ فرموذ كه چون حديث طوبى لمن رزقه اللّه مالا و جمالا و شرفا و سلطانا فجاد بماله و عفّ فى جماله و تواضع فى شرفه و عدل فى سلطانه فرموذهء سلطان ماست ، با بندگان حق تواضع چون نكنم و كم‌زنى چرا ننمايم و اگر آن را نكنم چرا شايم و كرا شايم و بچه كار آيم ؟ شعر ( رمل )
گفت آنك هست خورشيذِ ره او * حرفِ طُوبى هركه ذَلَّت نَفْسُهُ بندگى او به از سلطانيست * كه انا خيْرٌ دمِ شيطانيست
« 11 » فى الحال راهب بيچاره با اصحاب خوذ ايمان آورده مريد شذ و فرجى پوشيذ ؛ چون حضرت مولانا به مدرسهء مبارك آمذ حضرت ولد و اصحاب را حكايت فرموذ كه بهاء الدين امروز راهبى كم‌زنى قصد كم‌زنىء ما « 14 » كرده بوذ تا آن مسكنت را از دست ما بربايذ و للّه الحمد كه بتوفيق احدى و معاونت احمدى در كمى و كم‌زنى ما غالب شذيم ؛ چه آن تواضع و كم‌زنى و مسكنت از حضرت مصطفى ميراث محمّديانست و نصاب آن‌چنان دولت نصيب مسكينان امّت اوست و اين غزل را « 18 » گفت . . . . . . . . . .
هامش
( 14 ) ماZK: -B- - ( 18 ) اين غزل را . . . ص 361 / 6 الى آخرهZB: درKدر ص 297 ثبت شده است ( 11 ) كفت . . . شيطانيست :NM، ج 4 ، ص 476 / 3344 ، 3342 ؛AM، ص 413 / 11 ، 10