با جلال الدين فريدون دوستان بوذند ، هر بار بطريق ممالحت به خدمتش « 2 » آمذندى و دلبستگى عظيم نموذندى ؛ روزى از خدمت او التماس كردند كه به حضرت مولانا ارادت آورند و حساب اموال خوذ را « 4 » نبشته بمذكور تسليم كردند تا شكرانهء ياران باشذ و ايشان بكلّى از دنيا فارغ گشته درويش شوند و بجدّ گرفتند كه اين ارادت ما را به حضرت مولانا عرضه كن تا چه فرمايذ و آن اموال را بر چه نسق به مصرف رسانيذه آيذ ؟
همانا كه چون « 8 » چلبى جلال الدين احوال تجّار را به حضرت مولانا كما كان عرضه داشت ، مولانا از سر ملالت برخاست و ابريق ستذه بمبرز درآمذ و زمانى مكث فرموذه ، انتظار تجّار از حدّ گذشت ؛ به خدمت سراج الدين تترى لابها كردند تا حال توقّف را دريابذ ؛ چون به قدمگاه درآمذ ديذ كه حضرت مولانا در گوشهء ايستاذه است ؛ فرموذ كه سراج الدين ! ما از كجا و دنيا از كجا و ما را كى دنيا بوذه است ؟ « 13 » و پيغامبر ما را چه دنيا بوذ و اصحاب او دنيا را كى دوست داشتند ؟ حقّا كه بوى اين نجاست مبرز در مشام من بهتر از اسباب تمامت دنيا و اهل دنياست ؛ لطف كن و از ايشان عذر ما را بخواه تا بدست خوذ بارباب الباب و استحقاق قسمت كنند اگر صادق راه حقند بىسمعه و ريا ؛ چه ثواب در آنجا بيشترست از آنچ ما و اصحاب در زحمت باشيم و از مجموع آن اسباب خلالى قبول نفرموذ و آن « 19 » جماعت همهء اموال را به درويشان و ياران « 17 » بذل كرده سماعها داذند و مريد شذند « 20 »
. . . . . . . . . .
هامش
( 2 ) به خدمتشBK: به خدمتZ- -
( 4 ) خود راB: خوذZK- -
( 8 ) چونK: -Z( 13 ) بوذه استZB: + كهK- -
( 19 ) آنZK: اينB- -
( 17 ) و يارانZK: -B( 20 ) 1 - 20 همچنان . . . شذند ؛ ر . ك . به سپهسالار ، ص 108