( 3 / 278 )
الحكاية
: همچنان از كرام اصحاب منقولست كه سلطان ركن الدين از خدمت علاء الدين طبيب ارزنجانى در ارزنجان التماس نموذ كه براى او انواع معاجين ترتيب كنذ ؛ قرب سه هزار عدد سلطانى خرج كرده مجموع را عجين مىكرد ؛ مگر فرزندان طبيب گفته باشذ كه تو مرد كريم نهاذى و به خدمت تو آمذ و شذ دوستان دايم است و ازين معجونها التماس خواهذ كردن و ناچار بهر يكى خواهى داذن و بسى خواهذ تلف شذن ، تدبير آنست كه ترا در خلوتى كرده از بيرون قفل نهيم تا معلوم كنند كه در خانه كسى نيست ؛ همان روز در را محكم كرده حكيم « 8 » با حرم خوذ بتركيب معاجين مشغول شذند ؛ از ناگاه ديذند كه پردهء تابخانه باز شذ و حضرت مولانا از بيرون آمذ « 10 » و در كنج خانه « 11 » فروكشيذ ؛ حكيم و خاتونش بىهوش گشته از هيبت آن حالت خشك شذند ؛ بعد از ساعتى خوذ را جمع كرده برخاست و تمامت معجونها را كه در طاس زرّين كرده بوذ پيش مولانا نهاذ كه البتّه تا حضرت مولانا تناول كنذ ؛ انگشت مبارك بالاى آن نهاذه گفت : در اندرون ما درديست كه اگر معجونهاى عالم را بذو دهند يكدم تسكين نپذيرذ و آن وجع فجيع آرام نگيرذ ؛ هر دو گريان گشته حضرت مولانا برخاسته « 16 » بر در اشارت كرده قفلها وا شذ و روانه گشت ؛ چندانك در پى او دويذند آثارى نديذند ؛ هر دو باخلاص تمام بنده و عاشق شذند ؛ چه پيش ازين حكيم علاء الدين را در حقّ اوليا اعتقادى نبوذ و طعنها مىزذ ؛ از آن
هامش
( 3 / 278 )Z99 بB94 آK190782 , I , H ; 283 , I , T
( 8 ) حكيمZK: -B- -
( 10 ) از ( : -B) بيرون آمذZB: اندر شذK- -
( 11 ) خانهKB: -Z- -
( 16 ) برخاستهZ: برخاستKB