سگِ او گزيذ پايم بنموذ بس جفايم * نگزم چو سگ من او را لبِ خويش را گزيذم
چو به رازهاى مردان برسيذهام چو مردان * چه بذين تفاخر آرم كه به رازِ او رسيذم
در حال پروانه سر نهاذ و استغفار كرده ديگر سيّد شرف الدين را رو نداذ
( 3 / 270 ) همچنان « 6 » نقلست از عثمان گوينده كه او گفت : نوعروسى كرده بوذم و افلاس عظيم بر احوال من راه يافته بوذ و ضرورت بهغايت رسيذه و دلدارى عروس نو از جملهء « 8 » واجبات بوذه ؛ حضرت مولانا را معلوم شذ ، برخاست و در حرم خوذ درآمذ و از خدمت كرا خاتون شش دينار مصرى به وام حاصل كرده باز بيرون آمذ و بنشست ؛ بعد از زمانى در اثناى سخن فرموذ كه يا عثمان ! پيش ازين خوش سنّتى داشتى كه دم بدم با ما مصافحه مىكردى ؛ مدّتيست كه ترك آن سنّت كردهء ، سبب چيست ؟ زوذ برخاستم تا دستبوس كنم دينارها را پنهان در دستم نهاذ و فرموذ كه اين سنّت را چون فرض نماز محافظت كن ؛ شاذ شذم و مدّتى آن وجه را خرج كردم « 15 »
( 3 / 271 ) همچنان « 16 » نوبت ديگر باز مفلس شذم و هيچ نداشتم ؛ پيش مولانا آمذم كه وقت آن شذ كه سنّت دستبوس را بجا آورم ؛ حضرت مولانا تبسّم فرموذه گفت : سهل است خاطر خوش دار كه
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 270 - 271 )Z98 آB92 آK18547 - 371 , I , H ; 573 , I , T
( 8 ) از جملهءZK: + از جملهءB- -
( 15 ) كردمK: مىكردمZB- -
( 16 ) همچنانKB: -Z( 6 ) همچنان . . . 241 / 16 مىكردم : ر . ك . به سپهسالار ، ص 90