تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
خدمت ملك الادبا امير بدر الدين يحيى آن جايگاه حاضر بوذه از سر ذوق اين بيت را مىگفت شعر « 3 » ( رمل )
از خذا آمذهء آيتِ رحمت بر خلق * خوذ كذام آيتِ حسن است كه در شانِ تو نيست
( 3 / 267 ) همچنان منقولست كه روزى معين الدين پروانه ترتيب جمعيّتى كرده اكابر را دعوت كرده بوذ و جملگان حاضر گشته ، آخرالامر حضرت مولانا را حاضر كردند ؛ چون سماع به آخر آمذ اكابر بتناول طعام مشغول شذند ؛ حضرت مولانا از شيخ محمّد خادم ابريق خواسته به متوضّا رفت ؛ امير پروانه سه هزار درم بشيخ محمّد خادم شكرانه داذه ابريق را ازو بستذ و به حضرت مولانا رسانيذ ؛ « 10 » همانا كه دعاها كرده به قدمگاه قدم نهاذ و امير پروانه بر در تا ديرگاه منتظر ايستاذه بوذ ؛ بعد از ساعتى جماعتى از خدمتگاران پروانه درآمذند و دست‌بوس امير كرده از دور ايستاذند كه امير در انتظار چيست ؟ گفتند منتظر حضرت مولاناست كه از متوضّا بيرون آيذ ؛ گفتند : ما از راه مسجد مرام مىآمذيم ؛ حضرت « 15 » مولانا را ديذيم كه بتعجيل مىرفت ؛ پروانه حيران شذ ؛ شيخ محمّد خادم را گفت : درآ و اين خبر را تحقيق كن ! چون به متوضّا درآمذ غير از آن ابريق پركسى نبوذ ؛ . . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 267 )Z97 آB91 بK184271 - 582 , I , H ; 273 , I , T
( 3 ) شعرZK: -B- - ( 10 ) رسانيذZB: رسانيدهK- - ( 15 ) حضرتZ: -K