تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
دمى مراقب شوى و ادب باطن نگاه « 1 » دارى آنچ مطلوب « 3 » و مقصود دلست . بىگفت زبان ميسّرت « 2 » شوذ ، شعر ( رمل )
هر كرا « 4 » دامن درست است و مُعَد * آن نثارِ دل بذانكس مىرسذ دامنِ تو آن نيازست و حضور * هين منه در دامن آن سنگِ فجور
( 1 / 23 )

الحكاية

: از عدول روات چنان منقولست كه دران عهد قاضيئى بوذ بس بزرگ و او را بهاء الدين طبرى گفتندى ؛ مردى بود متبحّر ؛ مگر روزى در بندگى سلطان از سر حسد و غرضى كه داشت در عرض ايشان خبثگى كرده بوذ ؛ اتّفاقا « 8 » روزى « 9 » مذكور در محفل سلطان حاضر شذه ؛ حضرت بهاء ولد فرموذ كه هى قاضىء طبرى زبان از ما كوتاه كن و زحمتمان مده ؛ همانا « 10 » كه درين چند « 11 » روزى كه هستى خواهى مردن و از اعقاب تو هيچ كسى نخواهذ ماندن و حكم الهى چنانست كه همه‌شان بميرند و زحمت رشوت تو از مظلومان امّت منقطع شوذ ؛ امّا انساب و اعقاب و اصحاب ما تا قيامت دايم و قايم خواهند ماندن « 13 » گويند بعد از چند روزى « 14 » وبايى نزول كرده قاضى بهاء الدين طبرى وفات يافته تمامت قوم « 15 » او مردند ، و گويند « 16 » او را هفت روز تمام رعاف غلبه كرده رحلت نموذ ، و گويند برج و ربض قونيه را دران تاريخ ساختند
هامش
( 1 / 23 )Z10 بB10 بK26 24 ،I , H ; 82 , I , T
( 1 ) نكاهZB: نكهK- - ( 3 ) مطلوبZK: + دلB- - ( 2 ) ميسرتBK: ميسرZ- - ( 8 ) اتفاقاZK: اتفاقاB- - ( 9 ) روزىZK: آرزوىB- - ( 10 ) همانا كهZK: هماناB- - ( 11 ) چندZKروزىB- - ( 13 ) ماندنZK: بودنB- - ( 14 ) روزىZK: روزB- - ( 15 ) قومZK: اقوامB- - ( 16 ) و كويندZK: كويندB( 4 ) هر كرا . . . فجور :NM، ج 3 ، ص 129 / 2274 - 2275 ؛AMص 252 / 1 ،