( 1 / 22 ) منقولست كه روزى سلطان علاء الدين رحمه « 1 » اللّه « 3 » اجلاس عظيم كرده « 4 » حضرت شيخ را بسرا دعوت نموذ « 2 » ؛ چه تمامت علماء و عرفاء و حكماء و شيوخ كبار و ارباب فتوّت و گوشهنشينان شهر حاضر بوذند ؛ چون حضرت بهاء ولد از در درآمذ سلطان اسلام استقبال كرده درخواست كرد كه حضرت مولانا بر تخت نشينذ ، گفت : اى پاذشاه دين من بندهام ؛ بعد اليوم مىخواهم كه سوباشى تو باشم و حضرت مولانا سلطانى كنذ ، چه سلطنت ظاهر و باطن از قديم العهد از آن شماست ؛ همچنان حضرت بهاء ولد از حدّ بيرون عنايتها فرموذه چشمهاى سلطان را قبلها داذ و حاضران مجلس آفرينها بر جان سلطان كردند و تعظيم « 9 » و انصاف او را بپسنديذند « 10 » و ثناها گفتند ؛ حضرت بهاء ولد فرموذ كه اى ملك ملك سيرت ملكدار يقينت باذ كه ملك دنيا و آخرت را از آن خوذ كردى ؛ سلطان به رغبت و ايقان تمام برخاست و مريد شذ و به موافقت پاذشاه جميع خواص و سپاه مريد شذند ؛ و زرافشانيها كرده صدقات بارباب حاجات بخش كردند ؛ مگر دران ساعت در ضمير سلطان گذشته باشذ كه حضرت مولانا كلمات و معارف مىفرموذ تا حاضران مستفيد مىگشتند ؛ مولانا فرموذ كه اى ملك جهان ترا گفتند كه سلطان العلماء مىآيذ ، نگفتند كه فصّالى مىرسذ تا جهت ملك فصلى تركيب كنذ ، چه اگر باخلاص و حضور دل
. . . . . . . . . .
هامش
( 2 / 22 )Z10 آB10 آK24 - 2532 , I , . H ; 72 - 62 , I , T
( 1 ) رحمهK: رحمةZB- -
( 3 ) اللّهBK: + عليهZ- -
( 4 ) كردهZK: كرد وB- -
( 2 ) نموذZK: -B- -
( 9 ) تعظيمZ: تعظمBK- -
( 10 ) بپسنديذندZK: بپسنديذه ديذهB