سلطان از چگونگىء قدوم بهاء ولد بازپرسيذ ؛ چنانك كيفيت قصّه بوذ تقرير كرد ؛ سلطان از صحت آن خبر خير عظيم خوشدل شذ و بسيار گريست و شكرهاى بىحدّ كرد كه مثل آنچنان عالم ربّانى و عارف صمدانى بقدوم مبارك خوذ ملك ملك روم را مشرّف كرد و سعادت كلّى بوى مساعدت نموذ و فرموذ كه اگر شيخ بدار الملك ما قدم رنجه فرمايذ و شهر قونيه را محتد اولاد خوذ سازذ من در همه عمر خوذ ديگر آواز اغانى و چنگ نشنوم و هرگز كسى را ارادت نياوردهام بنده و مريد او شوم
امير موسى را تشريفات داذه با خواصّ حضرت خوذ به خدمت آن سلطان فرستاذ ، چون قصّاد على التمام و الكمال تبليغ رسالت بليغ كردند حضرت بهاء ولد فرزندان و اصحاب را برگرفت و بسوى دار الملك قونيه روانه شذ ، و چون خبر مقدم سلطان العلماء به گوش سلطان الامرا « 11 » رسيذ با جميع « 12 » ارباب قلم و اصحاب علم و اهالىء قونيه استقبال كردند و از دور جاى « 13 » از اسب فروذ آمذه زانوى شيخ را بوسه داذ ؛ مىخواست كه زيارت و مصافحه كنذ ؛ مولانا بجاى دست عصاى خوذ را داذ ؛ سلطان از آن مهابت « 15 » و نظر گرم او لرزيذن گرفت
شعر ( رمل )
هيبتِ « 16 » حقّ است اين از خلق نيست * هيبتِ اين مردِ صاحب دلق نيست
هيبتِ « 17 » بازست بر كبكِ نجيب * خرمگس را نيست زان هيبت نصيب
و سلطان « 18 » را نيّت آن بوذ كه در طشت خانهء خوذ جاى « 19 » سازذ ؛ مولانا قبول
هامش
( 11 ) الامراZK: -B- -
( 12 ) جميعZ: جمعKB- -
( 13 ) جاىZK: جائىB- -
( 15 ) مهابتZK: مهاباتB- -
( 18 ) و سلطانZK: سلطانB- -
( 19 ) جاىZK: جاB( 16 ) هيبت حق . . . دلق نيست :NMج 1 ، ص 88 / 1424 ؛AM38 / 19
( 17 ) هيبت باز . . . نصيبNMج 3 ، ص 248 / 4340 ؛AM307 / 23