تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
گويان روان شذ و خدمت شيخ از آن مستى سه شبانروزى به خوذ نيامذ و به كسى سخن نگفت و تمامت اكابر از آن عظمت كاليوه گشته ارادت آوردند و من بنده فى الحال ببندگىء خذاوندگار « 3 » آمذه مريد شذم و بر مزيد گشتم و الحمد للّه على نعمائه ( 3 / 244 ) همچنان خدمت نور الدين والد خرساف رحمه اللّه حكايت كرد كه فرزندم كمال الدين را سنّت مىكردم و ختنه ؛ سور عظيم بوذ و حضرت مولانا شانزده روز تمام در عروسى ما بوذند و فوج فوج اكابر را سماع داذه ؛ جماعتى مىرفتند و جماعتى مىآمذند ؛ همانا كه حضرت مولانا در مداومت سماع چنان مستغرق شذه بوذ كه در آن شانزده روز هرگز طعامى نخورد « 10 » و شربت آب نچشيذ « 11 » و بخواب نرفت ، بعد از روز شانزدهم طعامهاى نفيس آورده فرموذ تا ياران به رغبت بخورند كه مرا اشتها صادق نيست و چون سفره را سفرهء خدمت برداشتند ، چلبى امير عالم صاحب كرسى گشته كمال را بگرفت تا ختنه كردند ؛ همان شب حضرت مولانا اشارت كرد كه طعام بياورند ؛ همچنان چهار چهار كاسه مىآوردند از هر نوعى و همه را بجدّ تمام مىخورد ؛ قرب پنجاه كاسه طعام را فروخورد و باز بسماع شروع كرده ياران را حيرت در حيرت زياده شذ ؛ فرموذ كه مرد خذا مثال عصاى موسى است كه چندان اشتر بار سحر سحره را فروبرد و اندرو شكمى پيذا نشذ و شكم‌بين نگشت و يا همچون نور چراغيست كه . . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 244 )Z92 آB86 آK168282 , I , H ; 053 , I , T
( 3 ) خذاوندكارBZ: مولاناK- - ( 10 ) نخوردZB: نخوردهK- - ( 11 ) نچشيذZB: نچشيذهK