( 3 / 243 )
الحكاية
: « 1 » همچنان شيخ نور الدين پذر كمال خرساف رحمه اللّه كه از معتبران اعيان بوذ ، روايت چنان كرد كه در اوّل حال « 3 » مريد شيخ صدر الدين شذه بوذم و ذكر شنيذه و به خدمت او بزرگ تردّد مىنموذم و سنّت شيخ چنان بوذ كه بعد از نماز جمعه تمامت علماء و فقرا و امرا بر موجب
فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ
( 62 / 10 ) در زاويه جمع آمذندى و خدمت شيخ مسئله و امّا نكتهء مىگفت ، تا در كشف آن بحثها مىكردند و غلبهء عظيم مىشذ و شيخ اصلا نمىگفت ؛ عاقبت سخنى مىفرموذ تا بحث منقطع مىشذ و روزى در خدمت شيخ اكابر بسيار نشسته بوذند ؛ از ناگاه از دور حضرت مولانا پيذا شذ ؛ شيخ برخاست و با جميع اكابر استقبال مولانا كرده همانا كه بر كنار صفّه بنشست ؛ شيخ بسيار تكلّف كرد كه البتّه بر سر سجّاده نشينذ ؛ فرموذ كه نشايذ ، به خذا چه جواب گويم ؛ شيخ گفت :
تا در نيمه « 13 » سجّاده حضرت مولانا نشينذ و در نيمهء ديگر بنده ؛ گفت : نتوانم به حق جواب آن گفتن ؛ شيخ گفت : سجّادهء كه بجلوس خذاوندگار به كار نيايذ بما نيز نمىبايذ ، سجاده را نور ديذ « 15 » و بينداخت ؛ بعد از آن هرگز حضرت مولانا سخنى « 16 » نفرموذ و صامت گشته چندانى بنشست كه حاضران مجلس حيران و سكران شذند و همچنان شيخ را مىديذم كه سر در پيش انداخته پيشانيش به زمين مىسائيذ و غرق عرق گشته بوذ ؛ از ناگاه مولانا اللّه بگفت و برخاست همانا كه وفّقكم اللّه
هامش
( 3 / 243 )Z91 بB85 بK167182 , I , H ; 943 , I , T
( 1 ) الحكايةBK: منقولست كهZ- -
( 3 ) حالBK: حالىZ- -
( 13 ) تا در نيمهZB:
تا نيمه - -
( 15 ) نورديذZB: نورديدهK- -
( 16 ) سخنىZK: سخنB