خذاش هدايت دهاذ آن را كه مرا دشنام مىدهذ ؛ دعا مىگويم كه خذايا ! او را ازين دشنام داذن بهتر و خوشتر كارى بده تا عوض اين تسبيحى گويذ و تهليلى و مشغول عالم حق گردذ ؛ ايشان كجا افتاذند به من كه وليست يا ولى نيست ؛ ترا چه كه اگر ولى هستم يا نيستم ؛ چنانك گفتند جوحى را كه اينسو بنگر كه خوانچها مىبرند ؛ گفت : ما را چه ؟ گفتند : به خانهء تو مىبرند ؛ گفت :
اكنون شما را چه ؟ ازين سبب از صحبت خلق پرهيز مىكنم تا از سر تقليد در تشويش تسويس « 8 » نباشند
( 3 / 240 ) همچنان منقولست كه يكى در حضور حضرت مولانا شمس الدين تبريزى به حضرت مولانا گفت كه من ترا دوست مىدارم و ديگران را از بهر تو دوست مىدارم « 11 » و شعر مجنون را استشهاد مىآورد
شعر ( وافر )
احبّ لحبّها السّودان حتّى * احبّ لحبّها سود الكلاب
مولانا جواب فرموذ كه اگر اين غير مولانا شمس الدين تبريزى را مىگوئى ، اگر مرا « 15 » بهر او دوست مىدارى فاضلتر باشذ و مرا خوشتر آيذ ، از آنك او را « 16 » از بهر من دوست دارى و آنچ « 18 » مىگوئى كه غير محبوب را به تبعيّت محبوب دوست دارند « 17 » و آن هم وقتى روا باشذ كه محبوب راضى باشذ بتبع داشتن آن غير ؛ آن شخص هيچ نگفت ، سرى نهاذ و برخاست
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 240 )Z91 آB85 آK166, I , H ; 743 , I , T
( 8 ) تسويسZK: تشويشB- -
( 11 ) مىدارمB: دارمZK- -
( 15 ) مراZK: -B- -
( 16 ) او راZK: -B- -
( 18 ) آنچZK: اين چهB- -
( 17 ) دارندZK: داريدB.