حضرت سلطانست ، مزاحم او گشته ، او را در شهر لارنده بازداشته است و ارادت آورده و براى او مدرسهء بنياد « 2 » كرده ، اين چنين جرأتى و دليرى نموذه است و از پاذشاه نترسيذه ؛ همانا كه سلطان را عصب غضب « 3 » بر خاسته بهغايت رنجيذ و از سر نياز وزير پاذشاه به صذهزار تلطّفات و لطائف تسكين غضب سلطان كرده گفت : اوّل تجسس « 5 » كيفيت اين حال كنيم بعد از ان جزاى امير موسى را تدبير كرده شوذ ؛ سلطان اسلام فرموذ تا مثال همايون متضمن بانواع تهديد و تشديد بجانب امير موسى نبشتند كه اين ذهول و تغافل تا غايت چرا كرد ؟ و شمّهء از حال آن بزرگ بموقف عرض نرسانيذ ، چون مثال سلطان بامير موسى رسيذ از غايت ترس سلطان لرزان و ترسان به حضرت بهاء ولد درآمذ و از ماجراى وقت اعلام كرد و مكتوب سلطان را عرضه داشت ؛ حضرت بهاء ولد فرموذ كه ملك علاء الدين شرب مىكنذ و آواز چنگ مىشنوذ ؛ من « 12 » روى او را چگونه توانم ديذن ؟ خوذ پيش ازين واقعه دم بدم امير موسى اجازت مىخواست كه خبر ايشان را به خدمت سلطان بفرستذ و از عظمت ولايت او اعلام دهذ ؛ بهاء ولد تمكين نمىداذ ؛ حضرت شيخ فرموذ كه برخيز و بىتحاشى به خدمت « 15 » سلطان رو و آنچه ديذى و شنيذى كما ينبغى عرضه دار
( 1 / 21 ) همچنان در جواب مثال پاذشاه بنفسه روانه شذ و چون به حضرت سلطان درآمذ سر به زمين تذلّل نهاذه بلب ادب پايهء تخت را بوسه داذ ؛
. . . . . . . . . .
هامش
( 1 / 21 )Z9 بB9 بK2302 , I , H ; 32 , I , T
( 2 ) بنيادBK: بناZ- -
( 3 ) عصب غضبBغضب غضيبZK- -
( 5 ) تجسسZK:
با تجسسB- -
( 12 ) منZK: و منB- -
( 15 ) به خدمتBK: + حضرتZ