بپرذ ؛ امّا آن مرغ را غم است « 1 » كه پرش تمامناشذه باشذ ، « 2 » چو از لانهء خوذ بپرذ طعمهء گربه باشذ
( 3 / 235 ) همچنان از حضرت ولد منقولست كه حضرت مولانا شمس الدين تبريزى در مجمعى فرموذ كه اگر تو يار وفادار نيافتى من يافتم حضرت مولانا را مدّ اللّه ظلّه و روى مبارك بمولانا كرده فرموذ كه يگانهء در عالم آمذى و از ميان جملهء عالم گوى از ميدان بيرون بردى و عالميان را مست عشق خوذ گردانيذى
( 3 / 236 ) همچنان فرموذ كه مگر عزيزى در ميان جماعتى مدح حضرت مولانا مىكرد كه مولانا بهغايت فرّى دارذ و نورى و مهابتى و در حقّ مولانا شمس الدين انكار مىكرد ؛ مولانا شمس الدين جواب فرموذ كه آنچ او معتقد شوذ و اقتدا كنذ و متابعت كنذ بباطل اين چگونه فرّى باشذ و نورى ؟ بلك اقتدا بر حق كنذ نه بباطل ، باز مىگوئى كه مىبايذ پنجاه ولىّ مفرّد « 10 » در ركاب مولانا روذ ؛ آخر به نابينائى چگونه اقتدا كنند ؟ باز مىگوئى كه اوليا را لشانها مىباشذ ؛ « 14 » تو كئى اوليا را تا نشان بدانى ؟ آدمى چون عاجز شود ، يا از آن عجز روشنائى پيذا شوذ يا تاريكى ؛ زيرا ابليس از عجز تاريك شذ و ملائكه از عجز روشن شذند ، معجزه همين كنذ ، آيات حق همچنين باشذ و چون عاجز مىشوند بسجود درمىآيند
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 235 - 236 )Z90 آB84 آK163772 , I , H ; 343 - 243 , I , T
( 1 ) غم استBK: غميستZ- -
( 2 ) باشذKBو نورىZ- -
( 14 ) مىباشذKB: باشذZ( 10 ) مفرد : بتشديد الراء المكسورة من التفريد فى بعض كتب اللغة فى الحديث طوبى للمفردين فرد الرجل اذا تفقه و اعتزل عن الناس و خلا بمراعاة الامر و النهى و قيل هم الذين هلكوا لذاتهم و بقوا فهم يذكرون اللّه و قيل هم المتخلفون من الناس بذكر اللّه ( كتاب كشاف اصطلاحات الفنون ، ج 2 ، ص 1107 ؛ النهايه ، ج 3 ، ص 206 )