تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
الاسلام بدأ غريبا و سيعود غريبا فطوبى للغرباء ؛ فرموذ كه روزى مولانا شمس الدين تبريزى با مولانا مىگفت كه مرا شيخى بوذ ابو بكر نام در شهر تبريز و او سلّه‌بافى مىكرد و من بسى ولايتها كه ازو يافتم ، امّا در من چيزى بوذ كه شيخم نمىديذ و هيچ كسى نديذه بوذ ، آن چيز را خذاوندگارم مولانا ديذ ( 3 / 229 ) همچنان « 6 » حضرت « 5 » ولد فرموذ كه سيّد با سنائى چنان عشق داشت كه مولانا با شمس الدين « 7 » تبريزى ؛ فرموذ كه عادت پذرم پيش از آنك به فقر رو نهذ چنان بوذ كه در مدرسه درس مىگفت و در هر حجرهء دو سه طالب علم بوذندى ، هر بار مىرفت زير نمذ هر يكى بيست عدد ، امّا سى عدد و امّا ده عدد لايق هر يكى مىنهاذ ؛ چون فقيهان درمىآمذند و نمذ را برمىداشتند تا گردافشانى كنند درمها ريخته مىشذ ؛ حيران مىماندند و تعطّف و تلطّف او را سر مىنهاذند ؛ فرموذ كه حضرت پذرم از اوّل حال تا آخر عمر عمروار هرچه كرد براى خذا كرد نه براى خلق و ريا ؛ فرموذ كه روزى در تربهء مقدّس يوسف حافظ قونوى قرآن خواند ، ياران نعره‌ها مىزذند و از آواز او خوش مىشذند ؛ پذرم فرموذ كه شيخى وعظ مىگفت ، مردمان در راه از مريدان او يكى را ديذند ، گفتند : آخر شيخ تو در مسجد وعظ مىگويذ تو چرا آنجا نبوذى ؟ چون مريد اين « 18 » سخن بشنيذ فرياذ كرد و نعره‌ها زذ ؛ گفتند : وعظ را ناشنيذه چه نعره‌ها مىزنى و فرياذ مىكنى ؟ مريد گفت : من دانم كه هرچه شيخ من . . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 229 )Z89 آB83 آK160 - 161372 , I , H ; 833 , I , T
( 6 ) همچنانZ: -KB- - ( 5 ) حضرتKB: -Z- - ( 7 ) با شمس الدينKB: شمس الدينZ- - ( 18 ) اينZK: آنB