و چون به مدرسه رسيذ باز بسماع مشغول شذ و آن حالت تا چهل روز تمام كشيذ
( 3 / 208 )
الحكاية
: « 4 » سرور راهبان دير افلاطون كه « 3 » از اكابر احبار ايشان مردى بوذ « 5 » پير و متبحّر « 6 » و از جميع ولايت استنبول و فرنج و جانيك و غيره بطلب آن علم پيش او مىآمذند و ازو تحصيل احكام مىكردند ؛ حكايت كرد كه روزى حضرت مولانا بدير افلاطون كه در دامن كوهست آمذه بوذ و در آن مغارهء كه از آنجا « 7 » آب سرد بيرون مىآيذ در آنجا رفته تا قعر غار روانه شذ و من بيرون غار مراقب آن حال شذم كه تا چه خواهذ كردن ؟ تا هفت شبانروزى « 9 » در ميان آب سرد نشسته بوذ ، بعد از آن شوركنان بيرون آمذ و روانه شذ ؛ « 11 » حقّا كه اثر تغيّر اصلا در جسم مباركش نبوذ و سوگندان خورد كه آنچ در صفت ذات مسيح خوانده بوذم « 13 » و در صحف ابراهيم و موسى مطالعه كرده بوذم و همچنان عظمت ورزش انبيا را كه در تواريخ سلف ديذه بوذم درو همان بوذ و زياده ؛ چنانك در اسرار خوذ فرموذ و نموذ
شعر ( مضارع )
اى محوِ عشق « 17 » گشته جانى و چيزِ « 18 » ديگر * اى آنك آن تو دارى آنى و چيزِ ديگر
هامش
( 3 / 208 )Z84 بB78 ب162 , I , H ; 123 , I , T
( 4 ) الحكايةKB: -Z- -
( 3 ) كهZ: -KB- -
( 5 ) مردى بودK: مرد بوذZبودB- -
( 6 ) متبحرZK: متحيرB- -
( 7 ) از انجاZB: -K- -
( 9 ) شبانروزىZK: شبانهروزىB- -
( 11 ) شذZK: + وB- -
( 13 ) بوذمZK: -B- -
( 17 )aعشقZKكشتهB- -
( 18 ) چيزZK: چيزىB