مدرّس ؛ و گويند : مردى بوذ پارسا و متديّن ؛ مگر روزى بر بام مدرسه رفته بوذ و وضو مىساخت و طلبهء علم گرداگرد او حلقه زذه ؛ از ناگاه آواز رباب به گوش او رسيذه گفته باشذ كه اين رباب چنذانك رفت بيشتر شذ و بدعت از سنّت گذشت ، در منع آن چارهء بايذ كردن ؛ از ناگاه حضرت مولانا مصوّر گشته فرموذ كه نشايذ نشايذ ؛ در حال نعرهء بزذ و بىهوش گشته ، طالب علمان كه غلمان او بوذند او را در گليمى كرده فروذ آوردند ؛ بعد از آنك به هوش آمذ حضرت سلطان ولد را لابها كرده شفيع گرفت ، تا عذر آن بىادبى را از حضرت مولانا درخواهذ ، چندانك سلطان ولد بوالد خوذ سر مىنهاذ و شفاعت مىكرد البتّه راضى نمىشذ ؛ فرموذ كه هفتاذ گبر رومى را مسلمان كردن سهلتر از آنست كه صفىّ هندى را صفائى بخشند و ارشاد كنند كه لوح روح او چون روى مشقهاى كوذكان سياه و تاريك گشته است ؛ عليها حضرت ولد چندانى كوشيذ كه شفقت مولانا جوشيذ و رضا داذ ؛ تا جميع اهل مدرسه برخاستند و به حضرت مولانا آمذه مريد مخلص گشتند و چندين مشكلاتى كه در علم دين او را بوذ ناگفته روز بروز حلّ مىشذ و اغلب در خوابش خذاوندگار تفهيم مىداذ
( 3 / 212 ) همچنان حضرت سلطان ولد فرموذ كه روزى حضرت والدم به من گفت كه بهاء الدين ! خواهى كه دشمن را دوست دارى و او ترا دوست دارذ ، چهل روز خير او و نيكى او بگو ؛ آن دشمن دوست تو گردذ ؛ براى آنك چنانك از دل به زبان راه است ، از زبان بدل همچنان راه است ؛ محبّت خذاى را نيز بنامهاى عزيزش توان
. . . . . . . . . .
شرح
( 3 / 212 )Z85 بB79 بK150362 , I , H ; 423 , I , T